تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد

سلام
ممنون از همه ی محبت هاتون دلم خیلی برای همه شما تنگ شده بود ، این مدتی که نیومدم هزار جور گرفتاری خیر و شر داشتم که براتون میگم ابله

1 – قبل از عید که مثل کوزت مشغول خانه تکانی و کمک به مامانم بودم و چون نقاشی می کردیم تمام وسایل خانه را جمع کرده بودیم و کامپیوتر من هم مستثنی نبود  ، بعدش هم که رهـا خانوم تشریف آوردن اینجا و در جوار اذیتش ها که  بیشتر به لوس شدن شبیه بود روزگار گذراندیم تا 10 فروردین که مامان باباش اومدن و ما تونستیم یه نفس راحت بکشیـم 
2 – شمال هم نرفتیم   
3 –  مهندس هم 15 فروردین از فرانسه اومد و یه عطر برام آورد
4 -  نامزدی دخترعموم هم با شکوه و جلال تمام برگزار شد از اون نامزدی ها بود ساسی مانکن هم آورده بودن حالا دیگه حسابش رو بکنید چه خبر بوده  made by Laie

 اما اومدن مهندس همانا و جنگ و مرافعه من و Parents   همانا  ، بگو مگوئی که بین ما در  گرفت  باعث شد بابام بیمارستان بستری بشـه  ، آنژیـو کنه و دکترها تشخیص بدن دو تا از رگهاش گرفتگی داره و مامان بهم التیماتوم بـده که باید تکلیف مهندس رو روشن کنی  البته اینو مامان میگه که بگو مگو باعث ناراحتی بابا شده وگرنه تفلکی خودش  ، الهی قربونش برم  اصلا مثل مامانم گیر سه پیچ نمیده و فقط میگه تصمیمت رو بگیر باباجون که میخوای با مهندس ازدواج کنی یا نـه ؟ این دست و اون دست کردن در شان خودت و خانواده ی ما نیست
تازه اگه کسی باعث ناراحتیش بشه داداشمـه که با اینهمه پول معلم خصوصی و کلاس کنکور معلوم نیست  بتونه قبول بشه ولی خوب از اونجائی که مامانم خیلی پسریـه کسی جرات نداره اسم داداشم رو ببره و مقصر من بیچاره قلمداد میشم
هفته ی پیش با مهندس رفتیم بیرون و بهش گفتم من با جشن نامزدی موافق نیستم  می تونیم حلقه ای بگیریم و در حضور خانواده هامون نامزد کنیم او مخالفتی نکرد ولی چشمتون روز بـد نبینه مامان و خواهرم الم شنگــه ای بپا کردن  بیا و ببین  که چرا چنین حرفی زدی  ، مامان میگفت حالا خانواده ی مهندس فکر می کنند ما از خرجش ترسیدیم و خواهرم میگفت بدبخت اونها هم عروسی ساده ای برات می گیرن و...و.....و......
نمیدونم چکار کنم دیوونه ام کردن
اعصابم حسابی بهم ریختـه از یه طرف نگران بابام از طرف دیگه جو خونه برای امتحان کنکور داداشم اصلا مساعد نیست و از همه مهمتر نمیدونم انتخاب مهندس به عنوان همسر آینده ام درسته یا نـه ؟ شوخی که نیست پای یه عمر زندگی در بیــن هست
مهندس پسر خوبیـه ولی من عاشقش نیستم ، داداشم میگه تو اصلا عاشق نمیشی چون تو یه فاز دیگه هستی شاید هم راست میگه  مامان بزرگم برام تعریف کرده مامان و بابام چطور دیوانه وار عاشق هم بودن همین الان هم احساس می کنم  عشق توی نگاهشون موج میزنـه بابام که بیمارستان بود پرستارها که همسن و سال من بودن خیلی دور و برش می پلکیدن نه اینکه منظوری داشته باشن حرفه شان ایجاب میکرد و چون بابا کلا مرد اجتماعی و مبادی آدابی هست بیشتر هواش رو داشتن  ولی مامانم معلوم بود حسادت میکرد هنوز هم بعد از سه تا بچـه و نـوه دلش میخواد بابام فقط او رو ببینه ، این به نظر من قشنگه رمانتیکـه  ولی من همچین حسی به مهندس ندارم
خلاصه نمی فهمم چی درسته و چی غلطه
حالا تا ببینیم خـدا چی میخواد
اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی هم که قمر در عقربـه  خدا رو شکر همه چیزمان به همه چیزمان میاد

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده