تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد

گرچه آهو نیستم آقا به دادم میرسی                 ضامن چشمان آهو ها به دادم میرسی
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام          هشتمین دردانـه ی زهرا به دادم میرسی
امروز رفته بودیـم خانه ی یکی از اقوام سفره ی ختم انعام بود ، اگه بدونی خانمه چقدر قشنگ دعـا می خوند هم صوت قرآنش قشنگ بود و هم شعرهای بسیار خوبی میخواند ، میگفت به جای اینکه به دروغ دم از اسلام و مسلمانی بزنید یک کار خیر انجام بدین ، میگفت سابق بر این احترام به بزرگترها جز اصلی زندگی بود ولی امروز انگار بی تربیتی و جواب دادن به بزرگتر جز افتخارات محسوب میشه ، خلاصه دهان گرمی داشت و حسابی همه مستمع حرفهاش شده بودن در مورد شهدای گمنام هم که در دانشگاه خاک میکنن خیلی انتقاد کرد میگفت : من خواهر دو شهید ، یک مفقود و همسر جانباز 25 درصدم و بعنوان کسی که حق داره در این مورد نظر بده ، صددرصد با خاکسپاری در دانشگاه مخالفم اینها فقط تبلیغاتی هست که عده ای برای منافع خودشان انجام می دهند ، خلاصه آدم روشنی بود آیه های قرآن رو چنان تفسیر میکرد که انگار همین امروز حضرت محمد قرآن رو آورده  
اسلام هم مـدرنش خوبـه


28 صفر سر دیگ شله زرد خانه ی مامان بزرگم کلی دعا کردم برای همه ، برای بهبود اوضاع ، برای اینکه سالی بهتر از قبل داشته باشیم ، برای اینکه خدا به دادمان برسـه ، برای اینکه فقر و فساد و نکبت ریشه کن بشـه ، برای اینکه مملکت روی آرامش ببینه و مردم دل و دماغ داشته باشندnot worthy مامانی هم از بس دستپاچه هست و صبح زود شله زرد رو بار میگذاره اونم گوشه ی حیاط دوباره سرماخوردم  دارچیـن شله زردها رو من ریختم بدون اینکه روی برگ رادیولوژی بگذارم کلی هم خوب شده بود  بابا بزرگم به شوخی میگفت برای خرید زعفران از اداره ی بازنشستگی وام گرفتـم  قهقههراست میگه رئیس جمهور مهرورز برای هر کی بد بود برای زعفران کاران خوب بود

عیـد نوروز هم که نزدیکه ، من و این سرماخوردگی و کمک به خانه تکانی مامانم با وسواس و کمردردش چطور میشه ؟
به نظرم رسم بیخودیه که ماه اسفند آدم مثل کوزت کار کنه و سرآخر هم بگذاره بره مسافرت متفکر
گرچه فکر نکنم امسال جائی بریـم کجا بریـم عید اینجا از همه جای دنیا بهتره ، مخصوصا که خواهرم و شوهرش میخوان برن دوبـی و رهـا خانوم میاد پیش ما  
راستی مهندس هم میخواد بره فرانسه   ما هم خیلی هنر کنیم دو روزی میریـم شمال

هفته ی آینده هم عروسی دختر دائیمه ، بالاخره جا گیرشون اومد ، بدم میاد از عروسی های مذهبی ، آدم باید مثل اسگل ها بره بشینه بخوره و برگرده خونـه  نمیدونم این یکی بین ماها چرا اینقدر مومن و حزب الهی شده ، اون روز باهاش رفتم خانه ای که اجازه کردنددیدم ، شوهرش از بس سرش رو می انداخت پائین دو بار کله اش خورد به در و دیوار دو خوابه هست یه خوابش رو کردن نماز خونه  ، سجاده ، رحل و تابلوهای قرآنی ، انگار نمازخونه ی فرودگاه یا ادارات گفتم اینهمه مهر و جانماز برای چیه مگه میخواین نماز جماعت برگزار کنین ؟
تفلکی دائیم کلی جهیزیه داده ولی مثل مسجد چیدند ، خوب انشالله خوشبخت بشن لابد اینجوری حال میکنن  

راستی شنیدین تو برنامه ی عمو پورنگ سه شده و بچه ای گفته میمونی دارم که بابام احمدی نژاد صداش میکنه قهقههمیگن جلوی بچه نباید همه چی گفت نگران

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده