تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد
شرق

سلام دوستان ... دور از جونتــون هنوز پائیز و سرما نیامده من سرمای شدیدی خوردم

نمی دونم چـــرا مادام السرما خورده هستـم

اوضاع و احوال کشور داری و احوالات این ملت بیچـاره هم که کما فی السابق خـــراب اندر خــرابه ...

دلم برای بابام می سوزه هر روزنامه ای که بهش دل می بنده تعطیل میشه شرق هم بستـه شد  

خوب دیگـه این هم از سیاست های مهرورزی دولت هست ، اینهمه آدمـی که در این نشریات بیکار میشوند که برای دولت عدالت محور مهم نیستنـد .

 

جـــوک :

احمدی نژاد تو یکی از سفرهای استانی پسر بچه ای رو می بینه که کفش به پـا نداشته

خیلی ناراحت میشه و از اونجا که عدالت محوری شعارش و مهربونی توی خونشـه میگه :

پسر جان شماره ی پایت چنده از تهران برات کفش بفرستم

پسره جواب میده : 43

احمدی نژاد میگه خیال نمی کنم اشتباه نمی کنی ؟

پسره جواب میده : الان که 34 هست ولی تا تو بخواهی به وعده ات عمل کنی میشـه 43

                                               

 

سرکار خانم الهام هم که پیچیده به پروپـاچـه خاتمی بیچاره

من نمیدونم مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشه ... الهام خودش کسی برایش تـره خرد نمی کنه حالا زنش آتش بیار معرکــه شده

 

آخ خــدا ... که این مملکـت به چه فلاکتی دست به گریبــانـــه

 دیروز مامانم رفته بود قلـم گوساله بگیره برای سوپ میگفت نداشته گفته آنهائی که ندارند گوشت مصرف کنند اینروزها هجوم آورده اند به طرف قلـم که ارزان و مقوی هست ، چقدر دلـم برای این مردم میسوزه ، نمیدونم چـرا هر چه به سرشان میآد صدائی از کسی در نمیآد ؟

روز به روز اوضاع بـدتر میشه

خـدایا خودت به این مردم رحـم کن ، من که اون هائی رو که در انقلاب اسلامی شرکت داشتند نمی بخشـم

حالا دیگـه نوبت نسل جدیده ، یعنی ما نباید بتونیـم خودمون برای سرنوشت خودمون تصمیم بگیریــم ؟ آخـه این انصافـــه ؟ سی سال پیش عده ای شعار دادند استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی

حالا دیگه نـوبت ماسـت  

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت   توسط بهار  | 

عـــروسی

امروز از کله ی صبح که پاشدم این بیت تو ذهنم نقش بسته و یک بند تکرارش می کنم

                                      " درخت تو گـر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را "

گمان کنم خــل شدم ، یـه پا تـو کار ...

خوب میدونم که همه منتظرین از عروسی براتون بگم ( بازهم جلوی خودم بلند شدم ) وگرنه 4 تا دونه کامنت و 5 تا بازدید کننده دیگه اینقدر پز دادن و کلاس گذاشتن نداره

ببخشید که نرسیدم در مورد کارت دعوت عروسی پستی بنویسم ، ولی کارتشان به نظر من دهاتی بود

اگه اینقدر خنگ و خوول نبودم عکسش رو می گرفتم و میگذاشتم تو وبلاگ ، ولی حتی بلد نیستم عکس تو وبلاگم بگذارم ، بگذریم شکل یک قلب بود که بطن چپ و راستش باز میشد و اسم عروس و داماد رو نوشته بود ، رنگش هم سفید بود با نوشته های سبز متالیک کمرنگ

خیلی کارت هشت الهفتــی بود

امــا عروسی اولا که چون کرج بود و چون بابا جون ممنوع کرده بود با آرایش و فیگور عروسی نباید تو اتوبان تهران-کرج برم و چون هیچکس دیگه هم دعوت نشده بود ، مجبور شدم از صبح جمعه کفش و کلاهم رو بردارم و برم خانه ی دختر خاله ی مامانم ... اولش قرار شد مامانم اینها هم بیان ولی بعد مولودی همسایه دعوت شدن و نیومدن ...

پیش از ظهر رسیدم ، خاله فتانه برام قورمه سبزی که عاشقش هستم درست کرده بود ، وقت آرایشگاه خودش تو کرج هم گرفته بود که عصر بـرم ، خلاصه کلی سانتی مانتال رفتـم عروسی

 

عروســــی هلیکوپتری

عروس که اصلا قشنگ نشده بود ، قیافه ی عادی ش خیلی بهتر از شب عروسی بود

اما لباسش ، از مزون ایتالیا آمده بود ، خیلی هم قشنگ بود ، بدون پشت ، بالاتنه اش با یک جور منجوق مخصوص که بعضی وقتها برق میزد ، نـه همیشه ، کار شده بود . از همون منجق درشت تر روی موهاش هم کار شده بود ، تور سرش هم خیلی قشنگ بود من تا حالا ندیده بودم ، با دستکش و کیف و کفش فرنگی و بقولی مارک دار ...

داماد ، قـد بلند و نسبتا خوش قیافه بود ، دوستهائی که بیشتر با اونها در ارتباط بودن می گفتن گـریـم کرده ، ولی داماد به نظرم یک کمی دلــه بود نگاههاش یه جوری بـود

من از وقتی رسیدم دنبال هلیکوپتر میگشتم ، ولی اثری ازش نبود ، بقول خواهرم میگه تو چقدر خنگی هلیکوپتر که نمی تونه هر جائی بشینه و بلند بشـه .

میوه ، انواع و اقسام ، شیرینی های خانگی ... و شام از بلدرچیـن سر درخت بگیر تا میگو و بـره ، حالا شام های مفصل خیلی از عروسی ها دیده بودم ، کیک شان شکل نعـل ایستاده بود ، قشنگ بود و با یه مراسم خاصی هم بریده شد ، داماد برای رقص کارد سکه ی هخامنشی میداد ، حدودا یک پانزده نفری هم رقص کارد کردن .

ساعت دوازده و نیم بود که دلم شور میزد برم ، چون خاله فتانه اینها میخواستند بخوابند ، ولی هلیکوپتر چی میشد ، منه هلیکوپتر ندیده فقط بخاطر اون اومده بودم ، ساعت 1 بیشتر بود که تازه مدعوین رو دعوت کردند برای سفرخانه ی سنتی ، داشتم میرفتم سفره خانه که موبایلم زنگ زد خاله بود ، گفتم تا نیم ساعت دیگه میام ، ولی نیم ساعت همانا و  ساعت 2 که من خداحافظی کردم ، تازه رقص عربـی شروع شده بود و رقاصه ی قشنگی داشت میرقصید ، فهمیدم که احتمالا کله پـاچه صبحانه هم جز برنامه شان است .

خلاصه هلیکوپتر ندیده دست از پادارزتر برگشتم ، خیابانهای کرج را هم بلد نبودم کلی خداخدا کردم تا اون وقت شب سالم رسیدم در خانه ی خاله  ، 5 تاکسی تلفنی جلوی باغ در اجاره ی عروس و داماد بود ، پشیمان شدم که ماشین آورده بودم ، ولی خوب من چه میدونستـم .

روز شنبه تمام وقتم به تعریف عروسی برای مامان  اینها گذشت و روز یکشنبه هم بچه های آژانس دوره ام کردند ، امروز هم که دارم برای شما تعریف میکنم ، فیلمی شده این عروسی رفتن مـــن

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت   توسط بهار  | 

عـــروسی

باید امشب بروم  

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من چا دارد بر دارم 

و به سمتی بروم  

که درختان حماسی پیداست  

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

 

بـه حق چیزهای نشنیده

امروز یکی از دوستهام زنـگ زد برای جشن عروسی اش دعوتم کرد ، زیاد باهاش صمیمی نیستم در حقیقت دوست دوستـم سالومـه هست که پارسال رفت آمریکا ، ولی از اون پولدارها هستند .

می گفت برای شب عروسی شان هلـیکوپتر کرایه کرده اند ، ساعتی هفتصـد هزار تومان ، عروس و داماد رو تا هتل محل اقامتشان میرسونه

پنـاه بر خـدا ، هاج و واج شده بودم دیگه هلیکوپتر سواری عروس و داماد فقط در دولت مهرورز ممکن و میسـره ...

      نمی دونستم چی بگم ، بگم نشنیدم ، بگم شنیدم ، بگم میام ، بگم نمیام ، گمان کنم او هم فهمید که هاج و واج شدم ، لابد هلیکوپتره رو تزیین گل هم میکنند ، عروسی تو باغ کرجـه و شب با هلیکوپتر میان هتل هایـت ...

      عجب دنیائی شده به خدا آدم شاخ درمیاره

      تلفن زدم به دختر عموم که کلاسش از من بالاتره پرسیدم ببینم او چیزی در مورد هلیکوپتر سواری عروس و دامادهای جدید شنیده او هم برام کلاس گذاشت که آره بابا خیلی وقته ... ولی به جون خودتون دروغ میگفت

      مامانم میگه بـرو ببیـن چـه خبره

      خـدا رو چـه دیدی شاید هم برم ... آدرس گرفت کارت دعوت هم با پیک بفرسته ... حالا ببینیم کارت دعوتشان چـه شکلی یـــه ... لابد عکس یه هلــــی کوپتــــره .... بعـدا مفصل براتون تعریف میکنم

      داداشم داره غــر میزنه که بلنـدشو میخوام برم سر اینترنت

خوب ما که پولدار نیستیم ، سه تا بچه ایم و یه کامپیوتر درب و داغون ، تازه اگه مامانم رو که گاهی اوقات با خاله ام در آمریکا چـت می کنه هم به جمع اضافه کنیم میشیـم چهار نفر ... پس آسیاب به نوبت دیگــه

 

2 نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت   توسط بهار  | 

فاصله

یاد ایامـی که مـرغ آرزو        بر بساط آسمان پـر میگرفت

 

چـرا تا این حـد فاصلـه ی طبقاتی زیاد شده ؟

صبح یه خانواده ی پنج نفره ، شامل پدر و مادر یک پسر 10 ساله و دو دختـر 4 ساله ی دوقلو و فوق العاده ناز و قشنگ که هیچ شباهتی به پدر و مادرشان نداشتند حتی به داداشــه ... و غلط نکنم از نژاد اصلاح شده بودند " چون پولدارها از این کارها می کنند " اومدن آژانس و بلیط ده روزه برای سفر به فرانسه گرفتند .

از یک " ب . ام . و " آخرین مدل که کسی رانندگی اش را به عهده داشت پیاده شدند ، حالا از کجا فهمیدم آخرین مدلـه چون من زیاد مدل پدل سرم نمیشه ، رئیس آژانس که گویا اونها رو می شناخت در بحث با بچه های دیگه گفت اتومبیل شان مدل 2005 هست .

پیش خودم فکر کردم پس هنوز هستند کسانی که تعطیلات تابستان خودشان را در سواحل نیـس فرانسه می گذرانند خوب بازهم جای شکرش باقیـه ، مامانم میگه زمان شاه پولدارها می رفتند جنوب فرانسه ، حالا هم پولدارها میروند جنوب فرانسه ، اما زمان شاه فقر و فلاکت به این اندازه نبود .

 

خـدا کنه اوضاع و احوال قشر کم درآمد جامعه هم که صورتشان را با سیلی سرخ نگه میدارند بهبود پیدا کنه ، نمیدونم زمان شاه نفت بشکه ای چند بوده ولی می دونم امروز نزدیک به هشتاد دلار است ، پس چرا اینقدر فقیر در جامعه داریم ؟

سهام عدالت هم که خرج امورات دیگر از قبیل آذین بندی برای امام زمان ، ناهار و شام ارگان های از ما بهتران ، بازسازی چاه و بسیاری از اقلام دیگـر شـد ، پس کی به داد طبقه ی زحمتکش و کم درآمد میرسـه ؟

هیچکی اون بدبخت ها باید با بدبختی هایشان کنار بیـان ...

یکی قرارداد نفتی چند میلیون دلاری امضا میکنه و بار خودش رو می بنـده ، یکی هم برای داروی بچه ی مریضش تمام داروخانه ها رو زیر پا میگذاره و فقط نشانی ناصرخسرو گیـرش میاد .

 

دلـم از اینهمه بی عدالتی به درد میآد ، انگار خدا هم بعضی بندگانش رو فراموش کرده

نمی تونم راضی باشم چون خودم در رفاهـم دیگران هر چه به سرشان میاد حرفی نداشته باشـم بخدا نمی تونم ..

 

ای بینـوا درخت

کز یاد آسمان و زمین هر دو رفته ای

آیــا

در انتظار بهـاری مگر هنـوز ؟  

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده