|
|
نــرگـس |
|
|
عیــــد مبعـــث مبــــارک ای کاش همه ی روزها عید بود مردم یه جور مخصوصی شادهستند و خنده روی لبهایشـان نشسته ، خدایا ترا به این روز عزیز قسم می دهم برکت و شادی بـه زندگی ملت ایران عطـا بفرما الهی آمیـــن نمی دونم سریال نـرگس رو دنبال می کنید یا نـه ؟ خیلی قشنگ و مهیج شده بارک الله به دست اندرکارانش ، گرچه جای پوپک خیلی خالیست و هنرپیشه ی جدید نمیتونه نقش او رو به خوبی ایفـا کنه ، اما بدون تردید پربیننده ترین سریال تلوزیونی است تنها قسمتی که اصلا خوشم نمیآد عاشق و شیـدا بودن احسان هست ، او که تا این حد ادعـای انسانیت و خـوب بودن داره چـرا در حق شقایق ظلم می کنه و حتی حاضر نیست شنونده ی حرفهای او باشه ، مگـه از روز اول که باهاش ازدواج کرد کـور بود ندید که شقایق تو چه خانواده ای و با چـه فرهنگی بزرگ شده ؟ از شخصیت احسان خیلی بـدم میـاد یه جورهائی دروغـگو و فریبکار و گنددماغ هست . حالا ببینیـم این داستان به کجا میکشـه ، هر شب بدون استثنـا برای پوپک فاتحه ای می خوانم ، روحش شـاد . دیـروز تو آژانس هم تجزیه و تحلیل و صحبت سریال نرگس بود امروز ناهار خانه ی مادر بزرگم بودیم و الان آمدیـم خانه چون بابا با یکی از دوستانش قرار داره و منهم باید کمی جمع و جور کنم و غذا درست کنم ، جـای مامان خیلی خالیست ، دلم برایش تنگ شده ، پنجشنبه ظهر میریم شمال و جمعـه همگی با هم برمی گردیم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
شبی دیگـر |
|
|
سلام بچه ها ، اخر هفته رفته بودیم شمال ، جاتون خالی خوش گذشت ویلای عمـوم بودیم فقط من و بابام برگشتیم بقیه موندن ما هم قراره دوباره آخر هفته بریم ، البته برگشتن جاده خیلی شلوغ بود ، با اینکه دو تا راننده بودیم ولی هردومون خسته و کوفته شدیـم حالا این هفته حسابـی خانم خانه هستم چون مامان نیست و هم باید خانه داری بکنم هم سرکار برم چطورین با بگیـر بگیر ماهواره ؟ ما که جمع کردیم و رفتیم شمال راستش رو بخواهید خوشحالم اصلا از دیدن برنامه های ماهواره خوشم نمیآد ، فقط اخبار صدای آمریکاش نسبتا بـد نیست آنهم اگه دروغ و دغل های اپوزیسیون همراهش نباشه سردرد بـدی دارم ، شـام هم مرغ گذاشتم تو فـر که با بابا بخوریـم ، باید بعد از سریال " اولین شب آرامش " بخوریـم فـردا باید یک سـری هم لباس بندازم ماشین اومدم ایمیل هام رو چک کنم گفتم دو سه خطی هم نامه بنویسم ، وگرنه خیلی کار دارم منـم خوب جلوی خودم بلند میشه هــــاآآآآ دوستتان دارم و معذرت میخوام که جواب ها رو به بعد موکول می کنم |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب تو تلویزیون دیدم چفیه ای به گردن سید حسن نصرالله بود که عکس خودش هم گوشه اش چاپ شده بود ، چه جالب جلـو خودش هم بلنـد میشه ! ! ! یکی نیست بگه صبر کن امت اسلامی طرفدارت عکست رو بیندازند گردنشان ... نــه خودت ... چقدر از جنگ بیزارم فعلا که دیوانگی اسرائیلی ها از یک طرف و لجاجت حزب اللهی ها از طرف دیگه امید قبول آتش بس رو به یاس مبـدل کرده کشتار انسان منسوخ و منفور است ، چه از تفنگ بنیاد گرایان اسلامی نشانه رود چـه از سلاحهای پیشرفته ی کشتار جمعی مبارزه با تروریسم آخه تا کی کشت و کشتار ؟ تـا کی دروغ و عوامفریبی ؟ جریان بمب گذاری فرودگاه لندن هم که دیگه نور اعلی نور شـد هر چی خرابکاری و اعمال تروریستی هست مسلمانان یک پای ثابتش هستند ، فرقی نمی کنه القاعده باشه یا حزب الله یا حماس ... دولت آمریکا هم دیگه شورش رو درآورده خودش رو آقای جهان میدونه ولی هیچ غلطی نمی تونه انجام بده ، اون از وضعیت عراق اینهم از طرفداری اش از اسرائیل ، انگار خاخام یهودی هاست . احمدی نژاد هم حق داره از این کارهاست که زورش می گیره و میگه اصلا کوره های آدم سوزی و هولوکاست حقیقت نداشته ، آمریکا از چـی اسرائیل اینقدر می ترسه ؟ خوب امروز خیلی کلاس بالا و سیاسی ، اونهم سیاست خارجی ، نوشتم تابستان |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
خدا |
|
|
مهسا دختر یکی از فامیل های بابام رتبه 88 کنکور تجربی شده خوب خوش به حالش بااینکه تو شهرستان زندگی میکنه نه کلاس کنکوری میره نه پول معلم خصوصی میده رتبه به این خوبی آورده ، این یعنی درس خواندن __________________________________ دیشب جای تون خالـی رفتیم تولد دختر خاله ی دختر عموم شـادی اگه بدونید چه مهمانی مفصلی بود از عروسی هم مفصل تر خوب پولدارند دیـگه حالا بگو چی براش کادو بردیم من و خواهرم یک عروسک خارجی خریدیم 12 هزار تومان با اجازتون کلی خجالت کشیدیم ، کم ارزش ترین هدیه مال ما بود ، دختر خاله ی شادی که دختر عموی ما باشه عینک آفتابی شانل خریده بود 200 هزار تومن ، بقیه هم کادوهاشون همین قیمت ها بود چون مارک دار بودند ، البته من زیاد از مارک سردرنمیآرم خواهرم بهتر از منـه ، این حرف مارک داری هم نقل قول از اوست با چه بدبختی هم رفتیم دو ساعت تو ترافیک بودیم روز پدر هم که بود ولی بابام هنوز نرسیده بود خانه که ما رفتیم چون ماشین رو هم برای ما گذاشته بود دیر کرده بود ، یک کمربند من و یک تی شرت خواهرم گرفته بودیم که دادیم دست مامان که بهش بده ، تفلـکی مامان کیک هم پخته بود ، کاش نرفته بودم تولد و روز پدر رو جشن گرفته بودیم بهتر بـــود ____________________________________ از این زندگی خسته شدم ، چقدر تو زندگی ها تفاوته من اگه خـدا بودم اختلاف طبقاتی رو در دنیائی که بهش حکمفرمائی می کردم برمیداشتم ولی خوب من خـدا نیستم ، حتی بنده ی خدائی هم که کاری از دستش بربیاد نیستم شما اگـه خدا بودیــد چـه می کردید ؟ |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
امروز |
|
|
سلام امروز یک ساعت و نیم توی ترافیک بودم مرده شور اقبال من رو ببـره ، هر وقت ماشین قسمت من شده ترافیک دمار از روزگارم درآورده ، گرما و کثیفی هـوا هم که قربونش برم امسال هیچی برامون کم نگذاشته . راستی عکس زن باطبی رو دیدم ، چـه نازه اصلا فکر نمی کردم اینجوری باشه پیش خودم تصور میکردم از اون دختر چادری ها باشه ، من عادت دارم کسانی رو که نمی شناسم چهره شان رو برای خودم مجسم میکنم ، مثل خل و چل ها هستم مگـه نــه ؟ دوست عزیزی با نام عقـاب و متاسفانه بدون آدرس برام کامنت گذاشته که خیلی چرت و پرت می نویسم و دعا کرده که داداشم هیچوقت کامپیوتر رو آزاد نذاره که من بتونم اراجیف بنویسم ... شاید او هم پـر بیراه نمیگه ... ولی چرا وقتی دستم شکسته بود و نیومدم اینهمه دلتان برام تنگ شد ؟ پــس دیدید من اونقدر ها هم بد نیستم بیچاره اکبر محمدی هم که در زندان شهید شد راستی حیف نیستند این جوانان رشید که فقط به جرم مخالفت با سیاست های رژیم اینچنین پـرپـر میشوند ؟ نمی دونم کجا بود از قول پیامبر خواندم برترین مردم کسی است که در برابر ظلم و ستم مبارزه کند دیگه نمی دونیم چی راسته چی دروغ ؟؟؟؟ فعلا پیشنهاد شده : دست به دعـا برداریم که رئیس جمهور عزیزمان در سفرهای استـانی مریض نشه چقـدر بیچاره ایم به خـدا از کجــا که من و تــو مشـت رسوایان را وا نکنیم از اینجا معلومـه که من و تو اگه می خواستیم غلطی بکنیم تا حالا کرده بودیــم زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچـه جان کند تنـم عمـر حسابش کردم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
اومـدم |
|
|
سلام بچــه ها از دست داداشم دیـوونه شدم یک بنـد سر کامپیوتر هست یا موتور سواری می کنه یا ماشیـن بازی یا سر اینترنتـه ای کاش مدرسه اش تمام نشده بود چــه تابستان بـد ، گـرم و خسته کننده ای هست بقول معروف " هر سال دریغ از پـارسال " خبرهای دسته اولی برایتان دارم گاماس گاماس اول اینکه با اجـازه ی شما با دوچرخه خوردم زمین و انگشتـم ترک برداشت و سه هفته تو گـچ بود این دلیل آپ نکردنـم دوم اینکه یک خواستگار پولدار پیدا کردم اسمش جهانگیره پسر یه حاجی بازاری پولدار ، خیلی هم خوش قیافه هست البته بهش جواب منفی دادم و هنوز بیخ ریشـتان مانده ام راستش رو بخواهید از اخلاقش خوشم نیومد البته هنوز هم دست از سرم برنداشته اند و دو سه روز یکبار پیغوم و پسغوم می دهند ولی من کلا از مرفه بی درد بودن خوشم نمیاد دوست ندارم سوار ماشین تویوتا کامری بشـم و صدای ضبطش رو بلند کنم طوری که دیگه نشنوم زیر آسمون این شهر چه خبـره و چقدر مردم از فرط گرسنگی و فقر دارند به انحا مختلف تلف می شوند سوم اینکه با دوستم نیوشـا داشتیم تو خیابان می رفتیم آهنگ یار دبستانی هم از بلند گوی ماشین پخش میشد که بهمـون گیر دادن و بردنمان منکرات حالا تصور کنید من با دست گچ گرفته چه منکری انجام داده بودم ؟ به حاج آقا گفتم گنـاه ما فقط گذاشتن آهنگ یار دبستانی در پخش صوت ماشین بود خوب این آهنگ رو ممنوع کنید فکر می کنید چـی جواب داد گفت گناه شما اینه که با این دست گچ گرفته لاک زدن رو فراموش نکردید بعدش هم ولمـان کردند عجب مملکت گل و بلبلـی داریم بخــدا عافیـت را نشـان نمی یـابم از بلاها امـان نمی یابـم بگذارید یک جوک هم بگـم و تمامش کنم معلم از یـه بچـه بسیجی سوال می کنه تعریف خــط موازی را بگـو میگه دو خط مـوازی هیچوقت همدیگر رو قطع نمی کنند مگر به دستور مقـام معظم رهبـری
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|