|
|
فوتبــال |
|
|
سلام تیـم ملی باخت ----------> خاک بر سـر این حکومت با این مربـی آوردنش من زیاد به فوتبال وارد نیستم ولی میگن تمام تقصیر متوجه مربی تیـم ملی هست خیلی دلـم سوخت ولی خوب چه کار میشه کرد مثل اینکه سهـم ما از جام جهانی فقط رفتن با هزار و یک و مشکل هست و برگشتن با خفـت و ذلت از این تورنمنت .... باخت بی مزه و لوسی داشتند حتی نتوانستند برای یک بازی دل این ملت را شاد کنند ... اگه ایران مقابل مکزیک بازی قابل قبولی کرده بود امروز تا این حد افسوس نمی خوردیـم ، خاله ام از آمریکا تلفن زد میگفت مکزیکی های آمریکا می گویند شما به اشتباهات خودتان باختید نه به بازی مکزیک ....الهی شکر اگه هیچی نداریم یک فدراسیون فوتبال داریـم که از پرروئی روی همکیشان حکومتی رو سفید کرده و یک کاپیتان دنده پهن که فقط به فکر فروش بوتیک های ورزشی خودش است ... خاک بر سر ما که حالا باید بنشینیم برای بـرد ژاپن و کره و عربستان دعـا کنیم تا اقلا آبروی آسیـا حفظ شود ... از فوتبال و از جام جهانـی متنفـرم شنیده شده که رژیم سعی در از بیـن بردن یادگـار دوم امام آسیـد حسن خمینـی داره بیچـاره متولـی آستان مطهر امام هم کم کم به لقاالله می پیـــونده جــــــــــــــــوک هفتــــــه بعد از باخت تیـم ملی ایران تا اطلاع ثانوی خوشگلا از رقصیدن خوداری کنن احمدی نژاد : آخیش یک نفس راحتی می کشیـم ، باز هم اقدام به موقعی انجام دادم و با دستـور باخت به تیم برای خود وعنتـرهائی مثل خودم اعاده حیثیت کردم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
فوتبــال |
|
|
سلام بچــه ها ، ببخشید نبودم خانه ی مادربزرگـم بودم تیــم ملی هم که باخت خیلی ناراحت شدم می دونید حقشان نبود ، به نظر من مربـی مقصر اصلی بود و بعدش هم میرزاپور و کعبی ، علی دائی هم که اصلا بازی نکرد ، خیال نمی کنم بازی بعدی هم شانسی داشته باشند چون روحیه شان هم برای بازی خوب نیست ، نیمه ی اول خیلی خوب بود ولی نیمه ی دوم گنــد زدن ، شنیدم موضوع باختشان سیاسی بوده ، از این آقایان هیچ چیز بعید نیست . شکرخدا امتحانات داداشم تمام شد می تونیم یه نفس راحت بکشیــم من بیشتر از او خسته و عصبی بودم فعلا که خودش راضی هست ولی کارنامه معلوم می کنه که چه خبـره ، ترم قبلی معدلش 18 و خرده ای بود حالا این ترم ببینیم چه می کنه ، از اینکه از دست معلم خصوصی خلاص شدم خیلی خوشحالم هــوا خیلی گرم شده ، امروز با ماشین رفتم ولی پشیمان شدم فرمان ماشین با اینکه زیر سایه درخت گذاشته بودم مثل آتیـش شده بود ، میخواستیم با بچه ها بریم سینما فیلم آتش بس ولی جـور نشد جام جهانی همه را خانه نشیـن کرده ، من حوصله ی فوتبال ندارم فقط بازی ایران رو نگاه می کنم |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
تواــد |
|
|
تولد ، تولد ، تولــد وبلاگم مبارک امروز از دولتی سر معلم فیزیک داداشم ، مامانم یک کیک توت فرنگی درست کرده بود منهم اون رو گذاشتم کنار کامپیوتر و تولد وبلاگـم رو جشن گرفتم ، البته بین خودمون باشه کیک چرندی شده بود تا حالا سابقه نداشت مامان به این بـدی کیک درست کنه ، وبلاگ درپـیت من باید هم کیک تولدش اینجوری از آب دربیـاد دو روز تعطیلی با خواهرم رفتیم خانه ی مادر بزرگ ، چون خانه ی خودمان قرنطینه ی امتحانـی است ، نه میشه ضبط روشن کرد نه ماهواره ، ماهم رفتیم اونجا دلی از عـزا در آوردیم . از درد سـخن گـفتـن و از درد شنیـدن با مردم بی درد ندانی که چه دردی است بعضی ها خیلی بی خیال هستند نه می فهمند در مملکت چه خبره ، نه فکر و خیالی دارند ، خوش بحالشان این هم لطف الهی است که شامل حال اونها شده با جوابی که رایس به دولت ایران داده ، آینده ی سختی در انتظار ماست همین الانش هم ملت بیچاره ی ما با فقر و فلاکت زندگی میکنه دیگه وای به حال روزی که جنگ یا تحریـم بشه خدایا چرا ما تو ایران بدنیا اومدیم ؟ چرا مسلمان هستیم ؟چرا بدبختیـم ؟ گـریه ای افتاد در من بــی امان در میـان اشکها پـرسیدمش " خوشتریــن لبخنـد چیست ؟ " شعله ای در چشم تاریکش شکفـت جوش خون بر گونه اش آتش فشانـد گفـت : " لبخندی که عشق سربلند وقت مردن بر لب مردان نشاند " دانشجویان رو می گیرن ، استادان رو اخراج میکنن ، زندگی رو به ملت زهـر کردن باز هم حرف ار عدالت محوری میزنند یا خودشان خر هستند یا مردم رو خر فرض می کنن خداکنه اقلا تیم ملی فوتبال یه چیزی بشه تا دلمان خوش بشـه ... ولی گمان نمی کنم ... اگه احمدی نژاد بـره فکر کنم برای روحیه ی بچه ها خوب باشه البته اگه دوباره گیر نده به هولوکاست ... شاید هم باباش مرده نـــره .... خدایا خیـری برای ملت ما ، دانشجویان ما ، سندیکاهای کارگری ما رقم بـزن که مردیـم از شـــر ... الهی آمین |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
پاسارگاد |
|
|
بعضی چیزها واقعا باعث تعجب میشه ، امروز یک خانوم تی تیش مامانی با دختر نوجوانش اومده بودند آژانس خانم یه مانتو عبائی افغانی پوشیده بود به رنگ سبز و بته جقه های مشکی و روسری اش مشکی بود و بته جقه سبز ، چه آرایش و های لایتی بماند ، اما بشنوید از دختر خانم که 15 سالش بود (شناسنامه اش را برای گرفتن بلیط دیدم وگرنه محال بود باور کنم ) ماشالله سه برابر من بود ، هیکل دار و چاق یک مانتو سفید چسبان هم پوشیده بود که داشت منفجر میشد با شلوار کوتاه و صندل و آرایشی به مراتب بیشتر از مادرش به این فکر افتادم که این دختر خانم درس و مدرسه و امتحان نداره ، آخـه الان فصل امتحانات است از فضولی داشتم میترکیـدم ، سرآخر هم از مادرش پرسیدم دختر شما مگه مدرسه نمیره ؟گفت چرا برای امتحانات تعطیل هستند . دلـم به حال داداشم سوخت اون بینـوا حتی خواب و خوراکش رو نمی فهمه ، آخرش هم یکی مثل این دختر خانم دانشگاه آزاد یا غیر انتفاعی قبول میشه و داداش بیچاره ی من که فقط کنکور دانشگاه سراسری رو میده باید بره سربازی ، دقیقا متولد 70 بود یعنی همسن داداش من ... خوب اینهم از نشانه های مهرورزی است دیـگه مگه نـه ؟ نمیدونم خبر دارید که سایت نجـات پـاسارگاد فیلتر شده یا نـه ؟ این آدرس وبلاگی است که در حمایت از پاسارگاد این میـراث ملی راه اندازی شده ، شما را به خـدا نسبت به آثار باستانی و سرمایه های ملی کشور بی اعتنا نباشیـد ، شاید اگر بی اعتنا نبودیم بسیاری از سنگ های تخت جمشید به موزه های خارج فروخته نمیشد ، هنوز هم برای اتحاد ملی در حفظ آثار باستانی دیــر نیست .
مسابقه ی فوتبال ایران و کرواسـی هم خیلی روحیه ی این ملت بدحال و احوال را شارژ کرد زنده باد ملی پوشان ایران که اگه یه جو همت به خرج بدهند نام نیک ایران را در جهان زنده نگه میدارند ، امروز یکی از همکاران همه را به یک جعبه شیرینی خامه ای برای بـرد ایران مهمان کرد ، ازش پرسیدیم بازی بعدی هم ببـره شیرینی میدی گفت : نـه این خیلی مهم تر از بوسنی بود . شنیده شده احمدی نژاد هم قراره بره برای تماشای بازی با مکزیک ، حالا ببینیم روادید می گیره ، اما اگه بره بـد نیست به شرطی که حرفی از هولوکاست نزنـه و نامه نگاری هم نکنه ... فقط فوتبال تماشا کنه و دست بزنـه
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
با اجازه ... |
|
|
ســــلام نمی دونم جریان این کاریکاتور روزنامه ی ایران چی بوده ؟ این که من تو اینترنت دیدم توهینی به آذری ها نبود ، من خودم هم یک رگم ترکه و مراغه ای هستم ( حالا بگذریم ترکی بلد نیستم این از خنگی ام هست )ولی یعنی اینهمه جنجال و بگیر و ببند داشت ؟ هر روز به یه بهانه ای یه بامبـولی در می آورند
دیشب پسرخاله ی همکارم تو خیابان سئول مورد حمله ی دو نفر موتوری قرار می گیره و موبایل و 40 تومان پول و ساعتش رو با کتک ازش می گیرن و در میروند ، بیچاره لگدی بهش زده اند که میگه کلیه اش صدمه دیده نمیدونم این کارها از فقر و نداری است یا ملت هـار شده اند ؟ خـدا آخر و عاقبتمان را به خیر کنه
شنیده شده پانزدهم خرداد تصمیم گیری نهائی برای آب گیری سـد سیونـد هست من که نمی فهمم پانردهم خرداد که روز حمله به فیضیه و بگیر و ببند های قم در سال 42 است حالا این میان میخواهند مشتی هم به هویت ایرانی ما بزنند ، دیگه بخدا دور از انصافه ... یعنـی پاسارگاد افتخار ایران و ایرانی باید به زیر آب بره ؟ چند سال پیش بود رفتم پاسارگاد شاید باور نکنید با دیدن مقبره ی کورش و عظمت 2500 ساله آن چشمهام به اشک نشست ... باور نمی کنم که پاسارگاد را به خطر بیندازند برای سدسازی .... حالا این سدهائی که ساخته اند کجا مشکل بی آبی رو حل کرده که این یکی بکنه آنهم با تخریب یک بنـای کهن که میراث ملی محسوب میشه خـدا یه عقلی به این مسئولیـن بده و یه پولی هم به ما .... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
|
|
زنـدگـی |
|
|
باور ندارم که زندگی همین است که در اطراف ما می گذرد ، مگه نه اینکه زندگی یعنی خوشبختی ، زندگی یعنی تلاش ، زندگی یعنی رسیدن به آرزوها ، زندگی یعنی عشـق ، زندگی یعنی پاکی و صداقت ... پس چرا طعم زندگی برای ما مثل زهــر شده ؟ هیچ قشـری به اندازه ی معلم ها پول در نمی آورند ، اونهم از نوع خصوصی اش ، مثل معلم های داداش من که هر کدامشان ساعتی خدا تومان پول می گیرند ، حالم از همه شون بهم میخوره الهی شکر که بدون معلم خصوصی درس خوندم و همیشه هم نمره هام خوب بود ، حالا بگذریم که دانشگاه قبول نشدم و رفتم سرکار ... اگه روزی روزگاری بچه دار بشم هیچوقت حاضر نیستم براش معلم خصوصی بگیرم جونش دربره بشینه خودش درس بخونه ، بابام فکر میکنه داداشم تافته جدا بافته است ، حسابی خرجش میکنه ، اصلا همه چیز شده چشم و همچشمی ... چون پسر عمو و عمه و خاله و دائی معلم خصوصی دارن او هم باید داشته باشه ، این دیگه چه جورشه خدا عالمـــه .... سرم به اندازه ی کوه سنگین شده فردا شب مهمان داریم به همین خاطر اومدم خانه که به مامانم کمک کنم وگرنه خانه ی مادر بزرگم مانده بودم ، حالا هم از صدقه سر معلم ، کار تعطیله تا بعد از رفتنش ... بـاز کن از سر گیسویم بنـد مـده پندم که نمی گیرم پنـد به امید عبثـی دل بستـن تو بگـو تا بکی آخر ؟ تا چنـد ؟ شاید فکر کنید یه تخته ام کمـــه ! ! ! چقدر جوونی ما داره بیخود و بلاجهت حروم میشه ایـران واقعا جای زندگی نیست ، هیچ امید و انگیزه ای ندارم ، هیچ اتفاق خوشایندی تو این کشور خراب شده نمی افته ، هیچ جوانی دل خوش و سرزنده نیست .... از یک طرف فقر از طرف دیگه اوضاع بـد سیاسی و اجتماعی و دست آخرش هم ناامنـی و بی خیری از فردا و فرداها |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت توسط بهار
|
|
||
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|