تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد
؟

سلام ، انشالله حال همه ی شما خوب باشه ، دو روز خانه ی مادر بزرگم بودم ، کلی خوش گذشت الهی قربونش برم کلی بستنی و آجیل و توت فرنگی و خامه برایم خریده بود ، آخه من یه عادت بـد دارم که توت فرنگی رو حتما باید با خامه شیرین شده بخورم ، بهش قول دادم هفته دیگه هم برم ، خوش به حال میشم آ آ آ

چشم همگی ما روشن ، که ناامنـی و وجود اشرار در جاده های شهری هم به مشکلات نظام اضافه شد

ای کاش اقلا یک نصف روز هم برای 12 نفری که بدست اشرار کشته شدند عزای عمومی اعلام میشد ، گرچه دیگه حالمان از هر چی عزاداری است بهم می خوره

قربونشون برم12  تا امام داریم 112 تا معصومه یه چیزی هم از ایام سال رو کم می آریم

نمی دونم امشب کجا با کجا بازی فوتبال داره که داداشم از صبح داره التماس می کنه که این برنامه رو باید ببینه تمام تیم ها رو می شناسه ... الان اجازه اش صادر شد که ببینه چون بابام هم نگاه می کنه و زور اونها به زور مامانم چربید

 

اطلاعیــه ی مـهم دفتر ریاست جمهوری

طی خبری که هم اکنون به دست مارسید ورق بازی (پـاسور) آزاد اعلام گردید با شروط زیـر :

به جای شاه ولی فقیه و با عمامه ظاهر شود

بی بی ها چادر به سر کنند

سربازها عضـو بسیج بشـوند

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

تابستان امسال

سلام بچه ها از خنـگی خودم خیلی لجـم میگیره یک چیزی میخواستم نصب کنم نتونستم

مردم ام. تـی می گیرن ، دامین می گیرن ، چه کارهائی با اینترنت انجام میدن اونوقت من مثل مُـنگل ها هستم ، داداشم هم با اینکه بچه دبیرستانی هست بهتر از من از این چیزها سردرمیآره

بـارک الله به شما دوستانی که جواب معـما را دادین

حال و حوصله ندارم ، نمیدونم چه مرگـم شده

مامانم میگه تو با شروع فصل تابستان سیم هات قاطی می کنه ولی از شما چه پنهون من سیم ها همیشه قاطیـــه  آقای رئیس جمهور هم که اندونزی خورده کنگر و انداخته لنگـر  

اگه بود شاید یه کمی دلمون باز میشد  آخه حرفهای بانمکی میزنه ، مزاح می کنه ، جوک تعریف می کنه ، اصلا خودش یه جورهائــی جوکـه

هجوم معلمهای خصوصی داداشم به خانه کلافه ام کرده شاید یک هفته ای برم خانه مادر بزرگم ، چون هم به آژانس نزدیکتره ، هم حرص نمی خورم که بابام چقدر خرج معلم خصوصی بده

نمایشگاه کتاب هم که پایان یافت میدونید چیه می دونستم انتشارات نـوید شیراز یک چیزی میشه چون انتشارات بسیار خوبی هست ، میخواستم تو پست قبلی بگم هــا ولی از اون جائی که اعتماد به نفس ندارم نگفتم

بـوی عطر و ادکلن آقای دبیـر تمام فضای خانه مان را اشباع کرده ، خوب با این پول هائی که برای تدریس خصوصی میگیرند میشه دوش ادکلـن گرفت بخشکی شانس !!!!

راستی سپنتا یک شماره تلفن برای کاربران اینترنت گذاشته که پول اون روی قبض تلفن میاد اینجوری هم بـد نیست   

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

نمایشگاه کتاب

سلام بچه های وبلاگ خوان

 

دیروز رفتم نمایشگاه کتاب خوب بود و چند تائی کتاب خریدم فقط تنها ایرادی که میشد به نمایشگاه گرفت این بود که اکثر کتابها 10 درصد تخفیف داشت ، در صورتیکه سالهای قبل 20 یا 25 درصد تخفیف داشت خوب شاید این هم مرتبط باشه به انرژی هسته ای که حق مسلم ماست ...

هوا خیلی گرم شده و شاید اگه همینطور ادامه پیدا کنه تابستان سختی در انتظارمان باشه ، به نظر من هوای سرد بهتر و قابل تحمل تر از گرماست

پرزیدنت ایران هم که برای پرزیدنت آمریکا نامه نوشته ، هر کی از مفادش خبر داره به ما هم بگــه ، تا بدونیم دنیا دست کیـه ! ! !

راستی آقای دادستان هم که التیماتوم داده پایتخت را از وجود نشانه های تهاجم غربی پاکسازی می کنیم ، دوباره با شروع تابستان این مسخره بازی ها هم شروع شد  ، ملت ما تا کی باید این تهدید ها رو تحمل کنه ؟

 

                                                     صـدای نی لبکی را شنیده ایـد

                                                           که از دیـار

                                                     پـری ها ترس و تنهـائی

                                                     بسوی اعتمـاد آجری خوابگاه ها

                                                        و لای لای کوکـی ساعت ها

                                                         و هسته های شیشه ای نـور

                                                               پیــش می آیــــد ؟

 

یک معمـــا :

وجه اشتراک انرژی هسته ای با زن دوم چیــه ؟

در پست بعدی اگر ندانستید خودم جوابش رو میـــدم

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

دیشب یه مهمونی بودیم جشن نامزدی شبنم دختر همکار بابام با هم دوست خانوادگی هستیم ، دختر خوشگلی هست نامزدش هم خوبه از سوئد آمده ایران قراره آخر تابستان عقد کنند و سال دیگه هم عروسی و بعد با هم بروند جالب اینجا بود که نزدیک نیمه شب مامور ریخت در خانه گفت همسایه ها شکایت کردند ، عمه شبنم که واقعا باید بگم شیرزن هست رفت دم در و گفت جشن نامزدی هست و مامورها را با خودش آورد داخل ... یک زن و یک مرد لباس شخصی بودند نشستند یک لیوان سن ایچ هم خوردند و گفتند صدای موزیک تان را کم کنید و رفتند ، اینجوریش رو دیگه ندیده بودیم

خیلی تعجب کردم هیچ گیـری به کسی ندادند درسته که مانتو هایمان رو پوشیدیم ولی خوب معلوم بود که چه خبره ، رقص نـور ، رقص مـه ، آهنگهای لوس آنجلسی . . .

افسانه خانم ، عمه شبنم به آنها گیر داده بود که کیک نامزدی را بخورید خودشان هم خنده شان گرفته بود

می گفت مامورها گفته اند فقط با مهمانی هائی که مشروب یا قرص اکس و مواد مخدر در آنها باشه برخورد می کنیم به مهمانی های ساده و دوستانه کاری نداریم ، به حق چیزهای نشنیـده !  !  !

 

امروز هم از صبح مشغول ترو تمیز کردن اتاقم بودم بقول مامانم خانــوم شدم

جندتائی کتاب به درد نخور ندارم حیفم آمد بریزم داخل بازیافت ولی نمی خوامشون ، اگه کتابخانه ای چیزی بود میدادم بیشتر در زمینه ی روانشناسی هست

هـوا خیلی گرم شده ، امروز تصمیم داشتم برم نمایشگاه ولی بابام گفت نـرو شلوغه وسط هفته برو

وسط هفته هم تا از سرکار بیام شب میشه

خوب حالا یه کاریش می کنم راستی تلوزیون امروز فیلم قشنگی گذاشته بود دیدید ؟

یک روز معــمولی

خیلی خوشم اومد بعد از مدتها بدلم چسبید ، پول حلال بدرد کارهای حلال می خوره ، ای کاش در زندگی معمولی هم همین طور بود

طبق معمول خیلی وراجی کردم ،دوستــدار همه ی شما عزیزان مهربان                  بهــــار  

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

افغان ها

امروز یک دختر بچه ی افغانی رو دیدم می گفت روزی 3 هزار تومان از گدائی در میآرم

تعجب کردم ، چه درآمد خوبی

نمی فهمم چرا ملت ما گداپرور هستند ؟

با اینکه خودشان ندارند ولی به کسانی که تو خیابان گدائی می کنند پول می دهند ، این دیگه چـه

جورشـه ؟ ... اصلا چرا این افغانیها برنمی گردند کشور خودشان ؟ شکر خدا از ما که بهتر هستند و

حتی در مسابقه ی ملکه زیبائی دنیـا هم شرکت کردند ... آنها هم از دست طالبان خلاص شـدند و

ما هنوز اندر خـم یک کوچه ایم !   !   !

بیـا از هر چی غمه فرار کنیم

بیـا پائیز دل رو بهـار کنیـم

ولی چطور میشه ؟ وقتی هیچ امید و انگیزه ای برای زندگی نداریم ؟

خوب به خودم قول دادم از ناامیدی نمی نویسم ، دوستان وبلاگی هم خیلی شکایت داشتند ، کـه

اونا رو هم دلمرده کردم

میدونی به چی فکر می کنم به اینکه در انفوان جوانی پیر شدیم ، نه جوانی کردیم ، نـه از زندگــی

استفاده کردیم و نـه فهمیدیم که جوانـی چطور گذشت

این هم سهم ما از زندگی بود ، سهم نسل جوان این مملکت

شنیدم دانشجویان فیزیک هسته ای ممنوع الخروج از کشور هستند ، اونها باید در ایران بمـاننـد و

سانتریفیوزها را غنی کنند ، خوبه ما دانشمند فیزیک هسته ای نشدیم !  !  !

اگه نباشـه دریــا

به قطره اکتفـا کن

قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته

نکن گلایه از فلک این کار سرنوشــــته

معیــن رو خیلی دوستش دارم شما چطور ؟

                                                            

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

چــرا بعضی ها صاحب همه چیزدر زندگـی میشوند و عده ای هم پشت دیوار آرزوهایشان چمباتمه میزنند؟

 

زندگی کردن به نظر من در این زمان یا بهتر بگـم در این مملکت ، کار بیهوده ای هست ، از صبح که از خواب بیدار میشیم ففط تکرار و تکرار . . . تمام آرزوهایمان دست نیافتنی به نظر میان                                                        

نمیدونیم فردا چی در انتظارمون هست

واقعـا که صفت نسل سوختـه که به ما داده اند بهتریـن تعبیر رو داره

                                                                                                                                         

 

امروز مثلا تصمیم داشتم برم کوه ، اما نرفتم ، اصلا دل و دماغش رو نداشتـم ، یک کمی هم سرما خوردم

خواهـرم رفت ولی من سرم رو روی بالش فرو کردم و گفتم : نمیـــآم

انگار اون طفلـی مسبب بدبختی و بی حوصلگی منــه

نازیلا (دوستم ) میگه از شدت فشار دارم دیوووونـه میشم ، من هم دست کمی از او ندارم

آهنگ گوگوش رو گذاشتم و همراه او زمزمــه می کنم                                                                                      

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و بـاروت

بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

!


2 نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

اومـدم

سلام بچه ها

ببخشید که دیر آپ کـردم ، نه حال و حوصله وب گردی دارم ، نه دل و دماغ نوشتن مطلبی ..

بگذارید یک جـــوک براتون بگـم :

بـن لادن اعلامیـه داده که فـردا سه جا رو میزنـه

حالا حـدس بزنیـد کجـا ؟

سبیـــل ، ریــش و زیــربغلــش رو

 

 

اوضاع احوال مملکت خودمون هم که تعریفـی نداره

 

رئیس جمهور برای دومین بار مصاحبۀ مطبوعاتی انجام داد و سعی کرد با خنده های نمکین خودش دل از مردم بربـاید  حتمـا عده ای هم گول این عوامفریبی ها را می خورند

این آقای رئیس جمهور اگر سیاست بلد (بر وزن کشتی بلد ) بود ، به جای لاس زدن با روسیه ناجنس با آمریکا مذاکره میکرد و از او در قبال تعلیق غنی سازی اورانیوم ، امتیاز میگرفت

اما اینها که حالیشون نیست ، ایران را در انزوای سیاسی قرار داده اند برایشان کافی نیست کمـر به نابودی ایران و ایرانی بسته اند   

ما محکوم به فنا هستیم چه بخواهیم و چه نخواهیم ، یعنی چاره ای نیست آلـت دست شده ایم و مثل عروسک خیمه شب بازی ما را می چرخانند

 

 

از سیاست متنفرم  ،  اگه تحریم شروع بشه ، تازه می فهمیم به چه ذلتی تن داده ایم

پدرم عقیده داره تحـریم نمی کنند ، ولی چرا باید تحریم نکنند ؟ از سربازان امام زمان می ترسند یا از بمب هسته ای

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده