تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد
کتاب

سلام دوستان عزیز

دیگه حتی نمیدونم از چی باید نوشت هیچ اتفاق خوشایندی در این روزگار نمی افته که آدم رو یه سر سوزن امیدوار و خوشحال کنه و بشه از اون حرف زد

پس ولش کنین هیچی نگیم بهتــره ...

یک کتاب خوندم از هوشنگ مرادی کرمانی بنام شمـا که غریبـه نیستید کتاب قشنگیه ارزش خواندن داره

قصه های مجید رو یادتونه ؟

اون روز اخبار رو گوش می کردم می گفت در جامعه ایران بطور متوسط روزی 1 دقیقه مطالعه میشه در صورتیکه در جوامع مترقی و پیشرفته این آمار کمتر از نیم ساعت نیست

شاید بخاطر همینه که تا این حد دچار فقر فرهنگی هستیم و بدبختی های رنگ و وارنگ گریبانمـان را گرفته

باز هم پیش خودم فکر میکنم خـدایا چرا من در یک خانواده ی آمریکائی یا انگلیسی بدنیا نیامدم تا بتونم معنی خوشبختی رو بچشم

چـرا من باید در دل این گــربــه ی وحشـــی (ایـران) بدنیا بیـام ؟

شما جواب سوال من رو می دونید ؟

                                              

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت   توسط بهار  | 

آه و واویلا

سلام دوستان

مامانم و بابام رفته اند بیرون ... خواهرم هم  خانه ی دوستش دعوت داشت ... داداشم هم معلم داره و مشغول فیزیک خواندن است امتحاناتش تمام شده ولی این آقای معلم ول کن نیست تا تمام پول بابام رو تمام نکنه بی خیال نمیشه

برایش یک فنجان چای و کیک بردم دلم میخواست کله اش رو بکنم ، ساعـتی 40 تومان پول میگیره ، رفتم سر یخچال دیدم سه تا پرتقال و دو تا سیب و چند تا خیار بیشتر نداریم ، من هم بی خیال میوه بردن شدم ، راستش رو بخواهی خیلی از این آقای معلم بـدم میآد وگرنه می تونم همین میوه ها رو بگذارم توی سبد و ببرم ... دعوای مامان رو به جون می خرم ولی میوه برایش نمی برم

نمیدونم تکلیف مان با این تعطیلات چند روزه چیـه ؟

عموم اینها میخوان برن شمال به ما هم اصرار میکنن بریـم ولی چون خانه ی مادر بزرگم نذری می پزند مامان راضی بشـو نیست ... شاید من با اونها برم ... بهتر از موندن اینجاست ... البته اوضاع جـاده هم بخاطر برف خرابه

خیلی دلتنگم ، احساس پوچی می کنم

اوضاع سیـــاســــی هم که قـمر در عقرب است

پرونده ایران میخواد بره شورای امنیت

تیم ملی ممکنه از رفتن به جام جهانی محروم بشه

فقر و درماندگی این مردم را فلج کرده

آنفولانزای مرغـی به ایران هم رسیـده

وووو

به چه چیزی باید دلخوش باشیم معلوم نیست ؟ ؟ ؟

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت   توسط بهار  | 

دل تنـگ . . .

دلم گرفت از آسمـون          هم از زمین هم از زمـون

توزندگیـم ، پر از غمـه                دلم گرفتـه از همــه

دلـم خیلی گرفتـه

نمیدونم بخاطر ماه محرم است یا چیز دیگه ای ؟ ... دلم میخواد بشینـم یک دل سیـر گریه کنم ولی اشک هم یاری ام  نمی کنه شاید شب برم هیئت محل ...

البته اگه بخوام برم باید الان برم ، حوصله ندارم   

یک فکر و خیال راحت تو این خراب شده برای آدم نمی گذارند ، این کتـه کله های احمق

این هم جوان ایرانـی /// 

خودم رو میگم ، باید بنشینم و غصه بخورم و واویلا کنم

آنوقت جوانها اون سر دنیا الان صبح است و از خواب بیدار شده اند و شاد و خوشحال روزشان را به شام میرسانند  

 

                                               هـمت اگر سلسـله جنبـان شود

                                                مــور تواند که سلیـمان شـود

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت   توسط بهار  | 

خبـر های بـد

چقدر خبرهای بد زیاده .... آخــه چــرا ؟

عده ای از هموطنانمان در اهواز ، بی گناه جان خودشان را از دست دادند

یکی از دخترهائی که تو بانک سامان کار میکرد ، فامیل یکی از همکاران ما بود

می گفت تازه شش ماه بوده رفته سرکار و مامانش سفره ابوالفضل انداخته بوده که او کار خوبی پیدا کرده

                                                      ______________________

شبکه فاکس نیوز آمریکا هم از مردم آمریکا نظر خواهی کرده و 60 درصد مردم موافق با حمله ی نظامی آمریکا به ایران بوده اند

یعنی ممکنه جنگ بشه ؟

خدا نکنه ملت ما دیگـه طاقت این یکی رو نداره

گرچـه حالا هم با این اوضاع اقتصادی خراب و مسئله تحریم ، دست کمی از اون روز نداریم

                                                    ______________________

خانم شایق هم که عضو رسمی باشگاه استقلال شد ، این دیگه جای تبریـک مخصوص به استقلالی ها داره که همچین خانمــی به آنها افتخارداد و عضو باشگاهشان شد ... خوش بحالشون شد  

شنیدم ماه محرم و صفر هم تصمیم دارند حسابی به خانمها گیر بدن

من نمی فهمم پس ما حق چه چیزی در این کشور داریم ، بقول دوستم سـودابـه فقط حق مردن و دم بر نیاوردن

 

دلم برای نسل خودمان میسوزه

دلم برای بابام که اینقدر زحمت میکشه می سوزه

دلم برای مامانم که فقط امیدش خوشبختی ماست می سوزه

دلم به حال هموطـنانم که در چنین مخمصه ای افتاده اند می سوزه

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده