تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد
شب فـدر

آقای احمدی نژاد به تمام ادارات و رادیو تلوزیون و نشریات دستور داده که او را بنام دکتـر بخوانند

آخ نازی  چـه لطمه ای خورده از اینکه هیچکس او رو دکتر نمی شناخته و صدا نمیزده ، اما این

دیگه دستور اداری و بخشنامه صادر کردن لازم نداشت ... می گفت – می گفتیم

ای بابا چـی بگـم

حساسیت دستهام خوب نشده دکتر هم که نرفتم

امشب احیا منزل مادر زن دائیم مهمان هستیم ولی من نمیرم چون اصلا حوصله ندارم

خوش بحال زن دائیم و خانواده اش نمیدونی چه فامیل مـومن قشنگی هستند ، از او مـومن ها

که آدم دلش میخواد مثل اونها باشه و بهشان حسرت می بـره .... باباش حاج آقا ، تر و تمیـز با

ریش سفید ، تو خانه عبا بر دوش در مهمانی ها با کت و شلوار طوسی ... مادرش کوکب خانـم

یک پارچه ماه ، مهربون دوست داشتنی ، همیشه با ظرافت به ناخنهاش حـنا می بنده انگار لاک

زده ... پسرش حاج صادق و زن دائیـم ثریا خانم .... هردو مـومن ولـی نه به قشنگی پدر و مادرشان ..

دلم میخواد هر کسی مومن هست مثل اونها مومن باشه ... نـه از این خشکه مقدس های الکی

ای کاش خودم مثل اونها بودم

ولی خوب مثل اونها بودن لیاقت میخواد

 

                                           شعـــــر

در میهن ما چندان کار سختی نیست

ساختن دیوارهائی

که آسمان آن طرفش زندانی باشد

و چندان

کار سختی نیست

یافتن قضاتـی که ، در فاصله ی

نوشیدن سه فنجان چای

چهـار حکم اعدام را صادر میکنند

 

                                       

 

 

2 نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

جـوک و حرف ...

سلام

بگذارین با یه جوک شروع کنـم

دختره میره پیش پدرش میگه بابا پول بده میخوام یه عروسک بخرم

پدر : ندارم دخترم صبر کن سر برج ...

دختر با لب ورچیده میره پیش مامانش میگه :

آدم قحط بـود زن این مرد گـدا شدی

 

نمیدونم باید خندید یا باید گریه کرد ،  فقر  اینروزها مشکل بسیاری از مردم است

 

دستهام حساسیت گرفته ، نمیدونم برم دکتر یا نه ؟

اگه برم دکتر یه ده تومانی پیاده میشم و اگه نرم ممکنه بدتر بشه .... دختر خاله ام  میگه عصبی است ولی دیگه حساسیت ربطی به اعصاب نداره .... اینروزها هر چیزی را می گویند عصبی است ... او سـال

سوم پزشکی هست و برای من ادای خانم دکترها رو در میاره .... از شما چه پنهون از من خیلی خـنگ تربود دوره راهنمائی باهم همکلاس بودیم ، نمره های من به مراتب بهتر از او بود ... ولی خوب شانس او

بیشتر از من بود ... من یکسال کنکور دادم قبول نشدم و ولش کردم ... البته یه چیز دیگه هم بود او جـز

خانواده شهداست چون پدرش سرهنگ ارتش بود و تو جنگ شهید شد

وای چقدر من بـدم ، دارم غیبت می کنم اگه یک وقت وبلاگم رو بخونه که پوست از سرم می کنه ...

 

راستی شنیدین میگن

امام زمان تا دو سال دیگه ظهور می کنه ... پناه بر خـدا دیگه شورش رو در آوردن .... استغفرالله

اینها دیوونه شدن هیچ کس هم جلودارشون نیست

خـدایا به حق همین ماه عزیز خودت یه جوری توی دهـان اینها بزن ، همه چیـز رو به مسخره گرفتن

 

                                                             

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

اتوبوس

سلام ، امروز مثل دیوونـه ها ساعت 5/6 از فرط خستگی خوابیدم

حالا باید تا صبح شب زنده داری کنم ، خوابـم نمیاد ... امروز ترافیک وحشتناک بود ، من هم جایم را دادم به یک خانم مسن ، و یکساعت و بیست دقیقه تو اتوبوس ایستاده بودم

وضع اتوبوس ها از صدقه سر آقای احمدی نژاد خیلی بـدتر شده

به هرجا بنگرم ... گنـدکاری بینـم

راستی امروز تو خیابان دیدم چندتا پسر نان خامه ای می خوردند ... این دیگه درست نیست .. من هم روزه نمی گیرم ولی روزه خواری هم نمی کنم ... واقعا کسانی که روزه دارن ممکنه دلشان بکشه ... گناه داره .....شاید این هم یک جور دهـان کجی باشه ... مردم مستاصل شدند

چـه خبر از گنجـی بیچاره ؟

انگار هیچ اثری و خبری از او نیست ... باز هم صد رحمت به وقتی که تو بیـمارستان بود

امروز تو اتوبوس پیش خودم فکر می کردم اگه من زندانی بشم چیکار می کنم .... زندان خیلی جای بـدی هست .... الان چند ساله این بیچاره بخاطر یک کلمه حرف تو زندانـه ... آخه خدا را خوش میاد ؟؟؟

خوش بحالشان چه اراده ای دارند .... اینها وطن پرست و آزادیخواه هستند

 

زبـان خویش به دشنام و لعـن

                                 از چـه گشائی ؟

                   هنـر نبود شما را جز ایـن

بسـا که دیدم و خوانـدم

نـه نقش بنـد معانـی

                            نـه نکته سنج بیانی

صدای شما من به گوش

                          خلق رساندم

که دشمنم نشوی

                      دریغ و درد که همـانی

 

امام حسن رو خیلی دوست دارم ... خـدایا به حق میلاد امام حسن

                            ملت مارا از شر دشمنان داخلی نجات بخـش

 

                                                            

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

دوره ی آخر الزمان

سرنوشت این گرانی به کجا میخواد برسه بخدا آدم گریه اش می گیره

امروز عصر با مامانم رفتیم قصابی ... آقا هدایت تو محل ما سوپر گوشت داره  و همیشه گوشت ماهیانه را از او میخریم ... تا مامانم داشت سفارش راسته ، چرخ کرده و خورشی میداد ... یک خانمی آمد داخل و 3 هزار تومان پول داد گفت این رو گوشت میخوام .... شاگرد آقا هدایت بعد از بیست دقیقه ای که معطلش کرد گوشت چرب و ریشه داری بهش داد ... او هم گرفت و رفت ... دلم سوخت ... آخه وضع این مملکت به کجا میخواد برسه ... 3 هزار تومان پول رو هر جای دنیا بدی گوشت بخری مثل گوشتی که به این خانم داد نیست ....

خدا لعنت کنه باعث و بانی این فقر و گـرانی رو ...

تکلیف این مردم چیه ؟

اینهائی که روزه می گیرند ... کاش به جای روزه گرفتن به چنین افراد آبرومند ولی مستحق کمک میکردند به خدا ثـوابش از یک ماه روزه بیشتره

تا در سوپر آقا هدایت بودیم یک آقائی هم با ماشین ماکسیما اومد و بدون اینکه از ماشین پیاده بشه شاگرد مغازه گوشت رو بـرد گذاشت تو ماشینش ... حتما تلفنـی سفارش داده بوده ... جالب اینجا بـود که تو دو تا پاکت دسته دار خیلی شیک با مارک و اسم  قصابی هم برایش گذاشته بودند ... گوشت ما  که 37 هزار تومان شد  داخل کیسه های پلاستیکی با اسم سوپر بود ... مال اون خانم که 3 هزار تومان بود داخل کیسه فریزر معمولی .... و مال صاحب ماکسیما پاکت دسته دار ....

حتـی کیسه گوشت هم با توجه به وضع مالـی محاسبه میشه

قربون کریمی خـدا

حالم از این مملکت و از این اوضاع و احوال بهم می خوره

 

گنج زر گـر نبـود ...... کنج قناعت باقیـست

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

یک ماجرا

سلام بچه ها

این سریال او یک فرشته بـود را حتما تماشا کردید ...

یک چنین مسئله مشابهی برای دختر دائـی خودم پیش آمد

آنها سه سال پیش اسباب کشی می کنند و به خانه جدید می روند ، در آپارتمان جدیدشان یک خانواده ای بودند که سه تا دختر داشتند ، منوچهر شوهر مهناز دختر دائیم ... وقتی از سر کار به خانه باز می گشته معمولا همزمان با یکی از این دخترهای همسایه بنام سارا بوده و همین باعث میشه که چندین بار او را در مسیر سوار کنه .... از اون طرف هم سارا هر روز به بهانه های مختلف به خانه مهناز اینها می آمده و در کارهای خانه بهش کمک میکرده ... حتی وقتی منوچهر برای عمل آپاندیس در بیمارستان بستری میشه این دختر هم هر روز به عیادتش می آمد ... یکروز من خودم بیمارستان بودم که او را دیدم

دختر هرزه و بی بند وباری هم به نظر نمی آمد ... ولی خوب از آن نترس که های و هـوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد بعد از دوسال که کاشف به عمل آمد ، این سارا خانم به بهانه های مختلف از منوچهر پول می گرفته حتی برایش سیم کارت و دستگاه موبایل هم خریده بود ... وقتی مهناز بیچاره پی میبره که منوچهربیشتر از 10 میلیون پول دستی و کادوهای جور وواجور برایش خریده بوده ... این ده میلیون رو خود منوچهر اقرار کرد .... خلاصه دردسرتان ندهم در این بگو مگو ها سارا هم ازدواج می کنه و زن یه بچه بازاری پولدار میشه ... مهناز و منوچهر هم تقریبا چهار ماه پیش طلاق گرفتند .

ولی یک روز زن دائیم رفته خانه دختره و از پدر و مادرش پرسیده بود

شما از دخترتان سوال نمی کردید این موبایل و چیزهائی را که میگیری پولش رو از کجا میاری ؟

آنها هم گفتند نـه ... از حقوق خودش بوده

منوچهر بعد از طلاقش افسردگی شدید گرفته ، مهناز در همان آپارتمان که مال خودش بود زندگی میکنه و همان کار سابقش در آزمایشگاه رو داره ...باز هم شکـر خدا بچه نداشتند که این وسط یه بچه بدبخت بشه

سارا هم با پول های منوچهر جهیزیه می گیره و ازدواج می کنه و خوشبخت میشه

مهناز میگه گاهی اوقات می بینم با شوهرش سوار ماشین سمند می آیند منزل پدر و مادرش ....

از کار خـدا در عجبم

چرا باید یک دختر هرزه که باعث فروپاشی یک زندگی شده در نهایت خوشبخت بشه و دختر دائـی من که آزارش به یک مورچه هم نمیرسه با 34 سال سـن بیوه بشه ؟

دنیای خیلی کثیفی شـده

نمیدونم جریان سریال او یک فرشته بود چه جوری ختـم میشه و تا حالا که بی شباهت به زندگـی مهناز نیست

منوچهر تاوان سنگینی برای حماقت خودش داد ولی این وسط مهناز از همه جا بیخبر و پاکدل چه گناهی داشت ... از روزی که جدا شده خیلی منزوی شده دلـم براش کباب میشه ... خودش میگه شب و روز دعـا می کنم چنین سرنوشتی برای سارا در زندگی زناشوئیش پیش بیاد

و خـدا اگه خدائی عادل باشه ... سارا نباید بـدون تقاص دادن بمونه

 

از یادآوری این جریان حالم گرفته شده ، خدایا همه رو به راه راست هدایت کن  

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

وب ...

سلام دوستان

امروز جائی خوندم که اگر بخواهند وبلاگ ها را ردیابی کنند قادر خواهند بود اسم و مشخصات نویسنده وبلاگ را هر چند گمراه کننده و مستعار باشد ، پیدا کنند

کاری به خودم ندارم چون من وبلاگ چندان مهمی ندارم و شاید از تاریخ ثبت وبلاگم تا بحال صد نفر هم از آن دیدن نکرده اند ، ولی آنهائی که وبلاگ های سیاسی دارند ومقالات تند بر علیه رژیم در آن مینویسند

باید بیش از پـیش احتیاط کنند ، چون ممکن است به سرنوشت وبلاگ نویسان زنـدانی دچار شوند 

حتما از یاد نبرده اید که آنان را تا چه حد تحت فشار گذاردند ، اینکه چـرا تا این حد مردم را محدود میکنند

بحث اساسی می طلبد که در حوصله و شاید فهم من نمی گنجد ، اما اینکه هشدار بدهـم و از واقعه ی

ناخوشایندی جلوگیری کنم را در حد وظیفه خود میدانم

دوستان عزیزی که وبلاگ سیاسی دارند توجه کنند

                                  با دم شیـر بازی نکنند

که این شیر بسیار درنده است و فردا پشیمانی سودی ندارد ....

                                                        

روزها از پی یکدیگر می آیند و می روند

و ما اندر خـم یک کوچه ایـم

خوب ، حرفی نیست الهی شکر ، شاید یه روزی بالاخره صبح دولـت ما هم بـدمد

از این نگرانم که چشم بر هم بگذاریم و ببینیم عمر به پایان رسیده و هیچی از زنـدگی نفهمیدیم

 

 

شرح این قصه جانسوز نگفتن تا کـی ؟

                                              سوختم ، سوختم این درد نهفتن تا کـی ؟

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

حقوق بشر

ماده پنج

اعلامیه جهانی حقوق بشـر

هیچکس را نباید تحت شکنجه یا کیفر ظالمـانه ، غیرانسانی و تحقیرآمیز قرار داد .

 

 

ماده نوزدهم

اعلامیه جـهانی حقوق بشـر

هر کس حق آزادی عقیده و بیـان دارد این حق شامل داشتن عقیده آزاد بدون مزاحمت و مداخلـه می باشد

 

 

شما فکر می کنید این حقوق در کشور ما رعایت میشه ؟

شاید دلیل اینکه ما نمی تونیم به آزادی برسیم و منشور حقوق بشر رو رعایت کنیم ، فقر فرهنگی باشه که متاسفانه سالیان سال هست با اون دست به گریبانیم

اگه ملت ما به رشد فرهنگی میرسید دیگه هیچ غمی نداشتیم ، ای کاش به جای مدرنیسم و یادگیری از لباس پوشیدن و مد و غیـرو ... فرهنگ غرب رو یاد می گرفتیم و شعور اجتماعی رو سر لوحه کارهای خود قرار میدادیم ... شاید هم به عمد نمی گذارند ما شعور و درک مان را بالا ببریم

ای کاش فاصله فاحش طبقاتی در ایران از بین می رفت

من مثل کمونیست ها نیستم که بگم همه در همه چیز برابر باشند ، ولی آخه اختلاف چقدر ؟

بقول معروف :

یکی را میدهی صدناز و نعمت

یکی را جان جـو آغشته در خون

 

نان جو گیر ما اومده و ناز و نعمتش نصیب از ما بهتران شده

الان همین کمبود شکر ... فکرش رو بکنید ... چقدر آدم با احتکار شکر ثروت های میلیاردی بدست آوردند

این ها فقط بخاطر فقر فرهنگی ماست که سرمان را مثل کبک زیر برف کردیم و نمی توانیم از حق مان دفاع کنیم

خوب فقط باید دعـا کنیم که بلکه خـدا ما و مملکت را نجات دهد

                                                                                انشالله

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

خـرید

امروز صبح توی آژانس چند تا دونه مغز پسته خوردم ... خوب نمیشه که چیزی نخورد ... نمیدونم شاید هم بشه ... پس چطور مردم روزه می گیرند ....

ولی من یکی از عهده ام بر نمیآد

چکنم دیگه ... شکمو هستم ...

عصر با یکی از بچه ها رفتیم خرید ... ولی قیمتها با اینکه قربونش برم به حساب حراج بود بیداد میکرد

فهیمه یک شلوار و یک کفش خرید 56 هزار تومان ... من هم ناپرهیزی کردم یه شلوار جین خریدم 15 تومان

پیتـزا هم خوردیم شد 5800

این هم از امروزمان ... خـدا به داد خانواده هائی برسه که ندارند .... واقعا که این مملکت به کجا داره میرسه من که مونـدم که تکلیف مردم بیچاره چیست ؟؟؟

 

 

میگـن یه آخوند قرص اکس می خوره ... میره بالای منبر میگـه :

بیت المقدس ، دس ، دس ، دس

 

                                                       

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

چـی بگم ؟

سلام با اینکه حرفی برای نوشتن ندارم ولی اومدم

نمیدانم فردا ماه رمضان میشه یا نه ؟ حالا فردا مشکلی نیست ولی عیدفطر را چه می کنند

کارهاشون خیلی جالبه

هرسال یه بازی سر مردم در می آورند

امروز به خواهرم گفتم نیمدونم احمدی نژاد هم روزه می گیره یا نه ؟

گفت : نـه بابا ... اون بیچاره جون نداره ... اگه روزه بگیره حتما محـو میشه ...

خنده ام گرفت ... به نظر من که زیادی لاغر نیست

نمی دونید با چه حالت دلسوزانه و چقدر جـدی این حرف رو زد

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

رب ...

همسایه مان مشغول گرفتن رب گوجه فرنگی است و بوی اون آزارم میده ... نمی دونم چرا ولی همیشه از بوی جوشاندن گوجه فرنگی بدم می آمد

امسال هم دارند مثل هر سال بامبول در می آورند که ماه رمضان مردم رو خراب کنند ... حالا من هیچوقـت روزه نمی گیرم ولی آنهائی که روزه می گیرند چه گناهی دارند که هر سال باید صبر کنند ببینند کی آقــــا حلال ماه رو می بینه .... اینم شد مملکت .... عربستان از اول سال میدونه کی ماه رمضان است و کی ماه شوال میشه ... اما اینها .... همه ی کارهاشون عتیـقـه است

راستی فردا کسوف هست ... یادتون نـره ... من که سرکارم ... ولی شما که می توانید حتما نگاه کنید ! !

خورشید مملکت ما که از صدقه سر بعضی ها خیلی وقته گرفته ... ! ! !

وای که چه دنیای بـدی شده

میگن امروز و فرداست که وضع از اینـی که هست بدتر بشه ... ای بابا بگذار بشـه ... مرگ یکبار ، شیـون هم یکبار

گرانی لوازم تحریر رو می بینین ؟ ... اون خانواده هائی که چند بچه مدرسه ای دارند تکلیفشان چیست ؟

با این حقوق های بخور و نمیـر و این هزینه های سرسام آور چطور باید زنـدگی کنند ؟

داداشم یه دفترچه خریده 2800 تومان ... کلی با او دعوا کردم ... گفتم باید دفترچه معمولی می خریدی که همشاگردیهات یک وقت دلشان نگیره که چـرا اونها ندارند که مثل تو بخرند.. ولی بچه ها که حرف حالیشون نیست ....

چقدر تفاوت طبقاتی ، چقدر تبعیض ، خـدایا تو یه فکری به حال این ملت بکـن

والله بخـدا دیگه شورش رو درآورده اند

                           

                                     رفت از طرف چمن بـاد صبا

                                     وزخرابـات مغان نـور خـدا

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

1000 تومانی ...

امروز یه جمعه کسالت آور بود ... همیشه جمعه ها دلم می گیره با اینکه تنها روزی است که سرکار نمیرم و باید نهایت استفاده رو بکنم ... ولی هیچوقت برام آنقدرها دلنشین نیست

صبح تو کیف بغلی داداشم دیدم 1 هزار تومانی هست که رویش نوشته رضا ایدز داره شماره تلفن و شماره موبایل هم روی آن نوشته بود پیش خودم فکر کردم چقدر بعضی ها احمق هستند ... پول رو با دفتر خاطرات و یادداشت عوضی گرفتن ... چند بار میخواستم به شماره تلفن زنگ بزنم ... ولی بعد پشیمون شدم شاید این هم راهی باشه برای جلب توجه ... چقدر ار آدمهای بی شعور لـجم می گیره خوب این کارها یعنی چی ؟ داداشم اگه توجه کرده باشه ممکنه هزار بـد آموزی برایش داشته باشه  ... پول رو با یه هزار تومانی دیگه عوض کردم و تو دلم به اینجور افراد لعنت فرستادم

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه .... انشاالله

 

رنگی از لاله عذاران جهان نیست مـرا

                                               بهره جز داغ ازین لاله ستان نیست مرا

ار تماشای گلستان جهان چون شبنم

                                               بهـره غیر از دل و چشم نگران نیست مرا

 

مامان بزرگم میگه تو دیوونـه ای ...

شاید هم درست میگه .. شما چه عقیده ای دارین ؟

2 نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

انرژی هسته ای ... یا انرژی بی هسته ؟

سلام

ترکه تلوزیون رو روشن می کنه می بینه قرآن می خونه می زنه کانال 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 می بینه بازهم برنامه اش قرآنه ... اون رو می بوسه می گذاره سر طاقچــه ...

 

قربون کریمـی خدا

می دونم او از دست من ناراحت نمیشه اینم جوکه دیگه

 

ولی بخدا دیگه حال و حوصله ای برای هیچکس نمونده

 

نظر شما راجع به جریان انرژی هسته ای چیـه ؟

من که فکر می کنم حق ایران باشه بتونه از آن استفاده صلج آمیز بکنه

فعلا که موضوع بیخ پیدا کرده ....

هر جا میری صحبت از این انرژی هسته ای ست امروز تو اتوبوس دو تا خانم که معلوم بود سواد درستی هم نداشتند با هم در این مورد مجادله میکردند ... خنده ام گرفته بود .... خوب باز جای شکرش باقیه ...

خدا کنه فرهنـگ ملت ایران تا این حد بالا بره که در تصمیمات سیاسی کشور مداخله کنن ...

مـردیم از بس حرف نزدیم و مثل بـز سرمان را پائین انداختیم

رئیس جمهور در آمریکا که در مورد انرژی هسته ای  خوب صحبت نکرد در حدی حرف زد که برای بچه های مدرسه بدرد می خورد ... حالا ببینیم تو کشور چه برنامه ای دارن

 

هر کسی را چون حکایت ساز کرد               بحث اسلام عزیز آغاز کـرد

 

از حرکات و رفتاری که گول زنک باشه خیلی بـدم میاد باید راستی حسینی مشکلات را با مردم در میان گذاشت فقط از راه صداقت است که ممکنه به اتحاد و یکرنگی دست پیدا کرد حالا چه در مورد انــرژی هسته ای چه هر مسئله دیگه ای

چه امروز سیاسی شدم ... مگه نـه ؟

دلمان پوسید بخـدا

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

زنـدگـی

سلام بچـه ها

امیدوارم خوب و خوش باشید ، امروز باز هم احساس کسالت می کنم با اینکه تازه از مریضی خلاص شده ام ، سه تا پنی سیلین زدم و یه عالمه کپسول

دلم گرفته نمی دونم چرا ؟ چقدر زندگی پوچ و بی هدفی داریم

الـکی خوشیـم و قاچاقی زنـده . . . .

دوستی نوشته بود حسرت زندگی دیگران را نخور ، حسرت نمی خورم ولی دلم می سوزه که چـرا ما جوانها نباید حال و آینـده روشنی داشته باشیم

مگه ما چه گناهی کردیم ؟

زندگی کردن من مردن تدریجی بود                آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

صبح بیدار می شیم ، می رویم سرکار ، خسته و کوفته از سر کار می آئیم کمی کار خانه کمی تماشای تلوزیون و موزیک ، شب میشه باید بخوابیم و برای فردا و روزی نو آماده بشیم

خوب حالا شما بگین اسم این رو میشه گذاشت زنــدگــی ؟

ناشکری نمی کنم ، الهی شکرت خـدا که خودم و عزیزانم سلامت هستیم ، همین به یک دنیا می ارزه

 

زندگی یعنی همین که من و تو

یه جوری همدیگه رو پیدا کنیم

بشینیم با همه ی حوصله مون

گـره های زنـدگی رو واکنیم

 

خدا خودش مشکل همه رو حل کنه ، یه فکری هم به حال جوانهای ایران زمین بکنه

آقای احمدی نژاد که کاری نکرد ، راستی شنیدین به نشریه واشنگتن تایمز گفته بیشتر حرفهام شـعار انتخاباتی بود نه حقیقت ..... جـل الخالق ....

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

سلام ... من اومدم
سلام بچـه ها من اومدم قربون همه مهربونی هاتون ممنون که بیادم بودین و منو ببخشید که دیر اومدم دور از جان شما سرماخورده بودم سه روز سر کار هم نرفتم راستـی انگار بعضی از دوستان وبسایتشان فیلتر شده ؟؟؟من که مدتی سر کامپیوتر نبـودم خبر ندارم ولی خیلی ممنون از لطف همه عزیزان مهربون ...مخصوصا شقایق گلم که وبلاگش باز نمیشه خوب امیدوارم خوب و خوش باشید

تا شقایق هست                     زنـدگی باید کرد

دوستتان دارم اندازه یـــک دنــیـــا

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده