تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد
از عروسی میام ! !

سلام دوستان الان از عروسی اومدم خیلی خوش گذشت فردا مرخصی گرفتم و سرکار نمیرم بخاطر همین گفتم بیام یه سری به شما بزنم ، عروسی خوبی بود نه آنچنان تجملاتی در آن بود و نه لباسهای فاخرو جواهرات گرانبها فقط بزن و برقص شب هم عروس خانم که صدای قشنگی داشت آهنگ امشب شب مهتابه را خواند و جشن پایان گرفت

میوه و شیرینی و کیکی که به شکل دو نعل تودرتو بود ، شام هم چلو ، کباب کوبیده و جوجه کباب با نوشابه و سالاد ، دسر هم بستنی لیوانی  سرو کردند .... ولی در عوض ارکستر خوبی داشتند و مجلس را حسابی شاد و دلپذیر کرده بود

این شاید اولین عروسی بود که باب میل عروس و داماد و مهمانان بود ... مدعوین اکثرا اسپرت ولی شیک آمده بودند و اکیپ جوانان بودند بزرگترها حدود ساعت 12 رفتند مگر نزدیکان .... خلاصه جشن خوبی بود خیلی به دلم چسبید ... ارکستر بیشتر از 4 بار آهنگ من ترا میخوام (هومن و کامران ) را خواند و من هنوز تو حال و هوای اون آهنگ هستم

پیش خودم فکر کردم اگه من هم روزی بخوام ازدواج کنم چنین جشنی می گیرم ... لباس عروس یه لباس ساده و بلند ساتن بود اما گل سر و آرایشش یقیناً بهترین بود .... داماد هم کت و شلوار سفید پیراهن قرمز و کراوات سبزوسفـیدو قرمز زده بود ، اصلا یه جورهائی با همه جشن ها متمایز بود و یه چیز بیاد ماندنی از آب در آمد ... مثلا ماشین عروس وانت کوچک مدل قدیمی بود  نه وانت پیکان کوچک تر ، قسمت بارش رو با روبان سفید تزئین کرده بودند و داخلش چراغ بود که با موزیک ماشین رقص نور میکرد   

خلاصه هر چی بگم کم گفتم ...

مهریه عروس هم که البته چند ماه پیش عقد محضری انجام شده بود ، یک جلد کلام الله و 1384 تومان وجه نقد بود ... یعنی یک اسکناس دوهزار تومانی هم نـه ...

شاه داماد لیسانس عمران و در شرکت دائی اش مشغول به کار است و عروس خانم هم معلم حق التدریس است

برای این زوج جـوان آرزوی خوشبختی می کنم چون واقعا لیاقت خوشبختی را دارند

وقتی عروسی ها را باهم مقایسه می کنم می فهمم که ساده زیستی و بدون تجمل و چشم و همچشمی زندگی کردن چه نعمت بزرگی است و چه روح بزرگی میخواد  

                                              

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت   توسط بهار  | 

بی خوابی
سلام دوستان

بی خوابی به سرم زده از خواب بیدار شده و هر کاری کردم خوابم نبرد ببخشین که بعضی هاتون رو ناراحت کردم خیلی از دستم ناراحت شدین ... از گله هام از دلتنگی هام نمیدونم چرا اینروزها اینجوری شدم .... شما ببخشین ..... می بخشین ؟ .... حالا یه جوک براتون مینویسم شاید با من آشتی کنین ..... ترکه میگه ای کاش تبریز پایتخت میشد ، می پرسن خوب چه حسنی داره میگه : آخه اون وقت به ما میگن بچه تهرونــــی یکی از دوستان می گفت جوک سیاسی ننویس می گیرنت .... ای بابا تا کی میشه ترسید جوک جوکـــه دیگه راستی بچه ها چرا امروز سایت ها باز نمیشه یعنی فیلتــره ؟ فردا بیاد ساعت ۶ بیدار بشم و برم سرکار ولی خوب چکنم که خواب از چشمم پریده این هم یه جور کج اقبالی هست ... نـه من که قول دادم دیگه ناامید نباشم راستی شماها که الان آنلاین هستین حتما می تونین فردا صبح بخوابین ولی من دیگه بهتره تمامش کنم و برم بگیرم بخوابم ..... قربون همه دوستان

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت   توسط بهار  | 

هر چـی ...

سلام از سرکار که اومدم از شدت سردرد چشمهام داشت از حدقه بیرون می آمد ... اما الان دو تا استامینوفن خوردم و بهترم چـــه روزهای کسالت آوری هست امسال تابستان ...

بگذارین یه جوک براتون بگم شاید هم شما و هم من دلمون وا بشه ! ! !

می دونین چرا آب تهران میخواد جیره بندی بشه ؟؟؟؟

برای اینکه احمدی نژاد میخواد بره حمام و خلعت ریاست جمهوری به تن کنـه ! !

چقدر جوک براش می سازن اگه قدرت را بدست گرفت که میدونه با ما چکار کنه ... ولی خوب بالاخره دل تنگ این مردم باید یه جوری وا بشه .... مگــه نــه ؟؟؟؟

حالا بگذارین یه شعر براتون بنویسم :

خواب دیدم بازم داریم شهر رو چراغون می کنیم

چراغ خونه مون و نذر خیابون می کنیم

روی این سقف سیاه کاغذ آبـی می کشیم

آسمون رو پر خورشیدای الـوون می کنیم

                                               بهمنـی

نمیدونم چرا اینقدر از زندگی خسته شدم ... والله بخـدا این حق ما نبود حق جوانهای ایران .... یعنی سهم ما از دوران جوانی مان این بود ... به مادرم میگم شماها خوشبخت تر از ما بودین ، او سعی می کنه من را مجاب کنه که اینطور نیست و جوانهای این دوره خوشبخت ترند .... ولی من اصلا قبول ندارم

دوست دارم قایق سواری رو ولی

                                    جز تو از هیچکسی دریا نمی خوام

           من تورو میخوام تورو میخوام اونا رو نمیخوام

ای خـدا من هم از تو میخوام که ما رو نجات بدی از هیچکس دیگه نمیخوام

تـو این کارو می کنی خدا جون مگـه نـه ؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت   توسط بهار  | 

روز مادر

سلام به همه وبلاگ نویسان خوب و مهربون

دلم خیلی گرفته ... هـوا یه جور غمناکی دلگیره ...با اینکه کمی خنک تر شده ولی نمی دونم چرا آدم بیخودی دلش می گیره

امشب میخواستم برم برای مادرم یه هدیه بگیرم ... ولی اصلا حوصله ندارم حالا فردا میرم ... ولی این شعر رو امشب گفتم که بهش ثابت بشه چقدر دوستش دارم

مادر ارزشمند ترین موجود دنیاست

                                      تقدیم به مـادر مهربانـم

آنقدر خوبی که میشه برا تـو

همه ی شعرای ناگفته رو گفت

آنقدر خوبی که دردودل ها مو

به تو می تونم بگم

تک تک و جـفت

تو خوبی عزیزترینی واسه من

تو عزیز نازنینی واسه من

 

دوستان اگه شده با شاخه گلی روز مادر را به مادرتان تبریک بگوئید

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت   توسط بهار  | 

 
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده