+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت   توسط بهار
|
گفتگوی رئیس جمهور با مردم در کانال یک سیما یکبار دیگه به من فهماند که چقدر ما مردم ایران رو احمق به حساب میارن . . . . دقـت کنیـد . . . . این کلمه رو خطاب به مجری بیشتر از بیست بار تکرار کرد به چی دقت کنیم ؟
دروغ دیگه دقت کردن نمیخواد
آقای رئیس جمهور متاسفانه خودش رو مسئول جوابگوئی به ملت ایران نمیدونه ، یکی دوساعت وقت تلوزیون رو میگیره و حرفهائی رو که دوست داره میزنه و خلاص ... اومدن سه کاندید اصلاح طلب ( کروبی ، موسوی ، خاتمی ) در انتخابات هم خیلی به مذاقش خوش آمده چون میدونه که آرا تقسیم میشه و این به نفع جناح اوست ، دیشب با اینکه سرماخوردگی داشت حسابی از نظر روحی روانـی شارژ بود ، تریبون مفت و مجانی هم برای تبلیغات انتخاباتی در اختیارشه که از نامه اش به وزیر ارشاد و حفظ صیانت حقوق شهروندی تا آمار و ارقام من درآوردی بودجه و ذخیره ی ارزی و صادرات و واردات داد سخن بده و لبخند ملیح بزنـه ، دیگه چـی میخواد ؟!؟!؟!
این رو یکی از دوستهام ایمیل کرده قشنگـه
کتاب اول دبستان چاپ سال 1387
الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداكار پير شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره، مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، كوكب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست، حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی میکنه، آرش كمانگير معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته،
راستي چي به سر ما اومده؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|
چـه با کلاس شدم من خودم خبر ندارم ، یکی نیست بگه تو رو چه به این غلط ها !؟!؟
تو چه میدونی والنتاین چیـه ؟
از این لوس بازی ها اصلا خوشم نمیاد ولی دیشب مهندس خودش و منو شرمنده کرد رفتیم Touch شام خوردیم و هفده شاخه گل لاله سرخ ( یاد شهیدان افتادم نمیدونم رو چه حسابی لاله گرفته بود )، یه قلب شکلاتی و یک سی دی جدید گوگوش بهم کادو داد
منم هفته پیش از غرفه ای تو پارک بانوان که کاردستی های قشنگی به مناسبت والنتاین داشت یک کارت قشنگ خریدم تا اگه بهم کادو داد منم چیزی داشته باشم بهش بدم ، رسم ما اینه که تا چیزی معلوم نشده و رسما و شرعا نامزد نکردیم کادوی گران قیمت قبول نمی کنیم
بابا هم امسال جـوگیر شده عصر که اومد برای مامانم گل گرفته بود ، کلی خندیدم ، خواهرم هم تلفن زد که شوهرش بخارشو براش خریده ، اون دیگه چه زرنگـه
کادوی خونه برای والنتاین دیگه نشنیده بودیم
واقعا ایرونی ها چه بیکارن ، واجب می دونن تمام جشن های دنیا رو ، تو این وانفسای بدبختی به جا بیارن ، خیابون ها یک هفته است جای سوزن انداختن نیست
حالا ببینیم نامزد دکتر دختر عموم چی بهش کادو میده ، منم فضولم بگو به تو چـــــــه
دختر دائیم خوبه که حزب الهی هست از امشب با جناب همسر رفتن پیشواز اربعیـن ، تفلکی ها هر جا میرن باشگاه برای بعد محرم صفر و قبل از عید گیرشون نمیاد ، خدا کنه یه جای خوب گیرشون بیاد پسره خیلی هم وضعش خوب نیست بیچاره چی کار کنه
فیلم "درباره الــی " هم که برنده ی بخش دیدگاه مردمی جشنواره ی فیلم فجر شد ، آفرین به مردم من که فقط بی پولی رو دیدم که قشنگ هم بود مخصوصا بازی لیلا حاتمی
راستی دیدین چه خبر بود مسیر راهپیمائی پر غرفه های صلواتی ، نصفی از مردم هم برای گرفتن بیسکویت و کیک و آش رشته و آبمیوه میرن ، شاید هم برای شنیدن دروغ های قشنگ رئیس جمهور واقعا دروغهاش قشنگ بود و آمارهاش ایده آل ..... ای کاش راست بـــود
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|
دیدین گفتم آخرش هم مجبور شدم دو تا پنی سیلین بزنـم ،سینه ام چرک کرده بود
ولی رهـا الهی شکر خوب خوب شد و رفتند خانه شان
اول از همه جواب معما رو بگم :
1- کلید اول رو روشن می کنیم
2- کلید دوم را روشن کرده و بعد از چند دقیقه خاموش می کنیم
3- کلید سوم را دست نمی زنیم
حالا یک لامپ روشن داریم / یک لامپ گرم / یک لامپ خاموش و سرد پس نتیجه می گیریم که کدام کلید ها مربوط به کدام لامپ است ، دوستان نوشته بودن این معمای مشهور بیل گیتس هست و فقط یکی از مشاوران او که دانشمند معروفیه حلش کرده ، حالا حساب مهندس رو برسـم که دیگه برا من کلاس نگذاره ، حتما او هم شنیده بوده ، من چقدر خـل و ساده ام ..... 
روز جمعه با بچه ها رفته بودیم صبحانه بخوریم ، گرفتنمون ، حالا چی هیچکدوم هم مغایر با شئونات اسلامی نبودیم ، نه تبرجی ، نه روسری نازک ، نـه مانتوی چسبون .....
منم یکدفعه طلوع کردم و حسابی پریدم بهشون ، گفتم اگه ما رو ببرین باید خودتون جوابگوی عواقبـش باشین چون این دوستم که ارمنی هست توی دین و اعتقادش هم نه حجاب معنا داره و نه منکر و نه امر به معروف ، من و این هم نه کاری بر ضد هنجارهای عمومی انجام دادیم و نه پوشش مان ایرادی داره ، دیگه شورش رو درآوردین مردم هیچی نمیگن فکر کردین خــر گیر آوردین ، منو اگه ببرین و مجبور به دادن تعهد بشم به این راحتی ول کن نیستم ازتون شکایت می کنم چون هیچ ایرادی در خودم و لباسم و آرایشم نمی بینم ...... یه دختری هم بود مرتب به فاطمه کماندوئه میگفت خانم تیمسار ... هیچوقت درجه های نظامی رو نشناختم و بلد هم نیستم ولی مطمئنم
کـه با دو تا قبـه ی رو آستینش نمی تونست تیمسار باشه حالا به فرض هم باشه ، چه بدبختیـم قحط التیمسار شدیم که این زنک رو تیمسار صدا میزد شاید هم میخواست سربسرش بگذاره نمیدونم ، حالا هر کوفتی بود و از هر جهنم دره ای اومده بود خیلی احمق بود به من گفت خیلی زبون درازی می کنی پشتت به کی گرمــه ؟ گفتم به خـدا مگه نه خدا حق مظلوم رو از ظالم می گیره ؟ گفت : عوض تشکرتونه که ما برای حفظ آرامش جامعه و امنیت خودتون از تعطیلی و استراحت خودمون می زنیم و میائیم گشت زنی ... گفتم : لازم نیست نه گشت زنی کنین نه مردم رو جون به سر کنین .... رفت با اون یکی همکارش حرف زد انگار فهمیده بودن که به کاهدون زدن ، منم زیر لب غر میزدم و بدو بیراه می گفتم که : من از اون رئیس گانبوشون هم نمی ترسم تا چه برسه به این ، بچه ها سعی میکردن آرامم کنن ولی پیله کرده بودم و ول کن نبودم
اومد گفت : قول بده که دفعه ی آخرت باشه گفتم : چی دفعه ی آخرم باشه گفت : لباس پوشیدن و زبان دارازیت گفتم : متاسفم من همیشه همینجور لباس می پوشم و همیشه هم حرف حق میزنم الان هم میخوام برم جمعه بازار و دستی هم بطرف لباسم دراز کردم و گفتم : همینجوری که می بینی میرم 
خلاصه بی خیال شد و ولمون کرد ، وقتی اومدیم سمت ماشین دختره که تیمسار صداش میکرد با دو خودش رو رسوند به ما وگفت : بارک الله تو شیردختری گفتم : ولی تو از موش دختر هم کمتری چه خبر بود چپ و راست تیمسار تیمسار میکردی گفت : آخه من یکبار تعهد دادم ایندفعه اگه می بردنم خیلی بد میشد
تو خونه هیچی نگفتم چون بابام عصبانی میشد ، ولی جمعه خوبی بود کلی افـه اومدم
یکبار هم گفتم چرا کسی فریاد ما رو تو این کشور نمیشنوه ولی صدای مردم غـزه رو می شنوه ، این چه عدالتیه ؟؟؟؟
عبدالله نوری هم که کاندیداتوری خودش رو منوط به اعلام خاتمی کرده ، کسی اگه با خاتمی مراوده داره بهش بگه سر جدت تو نیا تا نوری بیاد تو که هشت سال بودی ، میگن شعله سعدی هم قراره کاندید بشه ولی او حتما رد صلاحیت میشه
معلوم نیست ( من آمده ام وای وای من آمده ام ) رو برای کی باید بخونیم 
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط بهار
|