تبليغاتX
بهار
بهار
از شير مرغ تا جان آدميزاد

سلام ، چطورید ؟ روز و روزگار من که با این هوای گرم و ترافیک عجیب و غریب چندان تعریفی نداره ، راستی دلم برای خودم می سوزه وبلاگم اصلا مخاطب نداره قبل از رفتنم کلی دوست و یار غـار داشتم ، بگذارید اول از هر چیز میلاد علـی امام عدالت رو به همه ی شما تبریک بگم و به حق همین شب عزیز قسمش بدهم راه نجاتی برای ملت ایران پیدا کنه    کـه او تنها عدالت گستر تاریخ هست

دیشب مصاحبه رئیس جمهور رو دیدین ، چه اعتماد به نفسی داره بخدا  به حیدری بدبخت هم پـرید که چرا زن نگرفتی من اگه جای حیدری بودم می گفتم با چی زن بگیرم با حقوق مجری گری ؟  حالا که میخواد پول نفت رو به سر سفره های مردم بیـاره نمیدونم تکلیف این یارانه هائی که در قبوض دریافتی میاد چی میشه حتما دیدین که دولت خدمتگزار چه مبلغی از قبوض ما رو تقبل می کنه

امیر سرلشگر رئیس ستاد که گویا گرانی هیچ کدوم از اقلام مصرفی در جثه اش تاثیری نداشته  فرمودند :  آمریکا از ترس موشکهای ما گفته با شما جنگ نداریـم ، چه الکی خوش هستند بخدا

دیروز رفته بودم سوپر نزدیک محل کارم شیرکاکائو و بیسکوئیت بگیرم با بچه ها بخوریم یه خانمی اومده بود برنج بگیره چادر مشکی سرش بود و یک دوهزار تومانی تو دستش به صاحب مغازه گفت این رو برنج میخوام او هم در جوابش گفت با این نان هم نمی تونی بخری ... گفت دامادم غریب هست امشب شام مهمانمان است ، صاحب مغازه با پرخاش گفت ورشکست نشی با این ولخرجی ؟ .... آبگوشت برایش درست کن من حساب کردم و از مغازه اومدم بیرون ولی تا شب فکر زن بیچاره یک آن راحتم  نگذاشت   واقعا این مملکت داره به کجا میرسه ؟؟؟؟

راستی یه خبر دیگه کامپیوترمان هم نـو شده ، گرچه هنوز اشتراکی است ولی خوب کلی با کلاســه ویندوزش XP و وردش هم جدیده بخاطر همین زیاد بهش عادت ندارم ببخشید دیگـــه

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط بهار  | 

اومـــــدم

سلام برگشتم تو این مدتی که نبودم کلی خبرها شده که سعی می کنم یکی یکی بهتون بدم

اول از همه اینکه خاله شدم یک دختر خوشکل و ناز که اسمش رهــا است

دوم یک سفر رفتم انگلیس ، تابستان پارسال بود جای همه تون خالی خیلی خوش گذشت ، بهشت که

میگن اونجاست چه آب و هوائی داره لامذهب ، چهـل روز اونجا بودم و حسابی بهم خوش گذشت

سوم یه خواستگار نیمه پولدار پیدا کردم که مثل سیریـش می مونه ، دلم نمیخواد بهش جواب مثبت بدم

ولی از شما چهپنهون مامانم اینها اصرار دارن که کیس خوبیـه حتما قبول کن ، 32 ساله و مهندس

متالوژی هست و قیافه اش هم  ای بدک نیست ، مامان و بابا عقیده دارن  فامیل اصل و نسب داری

هستن و همین کافیـه

یک آپارتمان دو خوابه تو شهرک اکباتان داره و یک ماشین سمند ، فرزند سوم خانواده هست  ، برادر

بزرگش مدیر داخلی بیمارستانه  و همسرش دکتر زنــان دو تا پسر هم دارن ، خواهر بزرگش با یه بیـزینس

من بزرگ ازدواج کرده و میلیاردر هست ( ولی به ما چه ربطی داره ) یک خانه دارن تو فرمانیه عینهــو فصر

یک پسر و دختر هم داره که پسرش کانادا  است و دخترش ایران ، یک خواهر کوچکتر از خودش هم داره

که با یک اورتوپد ازدواج کرده و یک پسر یکساله بنام امیـر هم دارن که من عاشقش هستم از بس

خوشکل و نازه

خلاصه جونم براتون بگـه ، کلی خبرها دارم ولی الان یادم نمیاد حالا کم کم براتون تعریف می کنم

اوضاع و احوال سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی هم که خراب انــــدر خرابه ... بر پدرشون صلـوات

بقول شاعر :

طوطی نقل و شکر بودیــم ما                مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط بهار  | 

مدتی نخواهم نوشت

سلام دوستان عزیزم امیدوارم که خوب و خوش باشید .....................................................  اومدم از شما معذرت بخواهم که مدتی نمیتوانم بنویسم شاید بعدا برایتان تعریف کنم ....فعلا که مامانم رفته سفر و من هم قراره خاله بشم و سرم حسابی شلوغه شاید علت اصلی ننوشتنم این نباشه اما این هم یکی از علت هاش هست همه شما را دوست دارم و  هیجوقت فراموشتان نمی کنم راستی امروز یاد یه مطلبی از " شاه شهید " افتادم که میگفت ما ملتی هستیم که همه چیزمان به همه چیزنمان می آید ............................          

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط بهار  | 

کوپ

امروز بعد از تعطیل شدن به اصرار یکی از بچه ها رفتم پیش آزالیا خانم ، موهام رو کوتاه کردم ، فکر می کنید چقدر گرفته باشه خوبــه ؟ ... 25 هزار تومان

الان پشیمان هستم دور از جونتون مثل سـگ . . .

آخه مگه چه خبره دفعه آخری که موهام رو کوتاه کرده بودم 10 تومان بـود ، آخه این چه اسم و رسمـی است که بعضی ها نونش رو میخورند ، کلی هم منت گذاشته که من بخاطر سرمه جون (همکارمن )مشتری جدید قبول کردم وگرنه اصلا مشتری جدید نمی گیرم ... حالا بگم کجای بابای آدم دروغگـو ....

خلاصه حالم همچین درست و حسابی گرفته شد .

وقتی اومدم برای مامان تعریف کردم گفت : ولی موهات خیلی قشنگ شده عیبی نداره مبارکت باشه

اما چی چی مبارکم باشه دارم سکته می کنم کجای دنیا 25 تومان برای یه کوپ می گیرند ، بعدش هم شروع کردم به بد و بیراه گفتن به حکومت ... مامانم میگه پول آرایشگاه چه ربطی به احمدی نژاد بخت برگشته داره ... ولی چطور ربط نداره وقتی گرانی با این رشد فزاینده در حال صعوده معلومه روی همه چیز اثر میگذاره .

خوب از سوالات امتحان معلمان چه خبر ؟

یکی از دوستان گفته بود سیاسی ننویس ، ولی بخدا نمی تونم ، وقتی این چیزها رو می شنوم دیوونه میشم

نمونه سوالات اینــه

رسول خدا(ص) در مقايسه خود با حضرت يوسف فرمودند:

الف- من از يوسف زيباترم

ب- يوسف از من زيباتر است

ج- من از يوسف بانمك‌ترم

 د- يوسف از من زيباتر ولی من بانمك‌ترم

- رنگ ريش پيامبر چگونه بود؟

الف- سراسر سفيد حتی بالا‌ی زنخدان

ب- سراسر سياه حتی بالا‌ی زنخدان

ج- بالا‌ی زنخدان سفيد و بقيه جوگندمي

د- بالا‌ی زنخدان جوگندمی و بقيه سفيد

 

آخــه این چرندیات یعنی چــی ؟

اینها بدتره یا کاریکاتورهای روزنامه های دانمارک ؟

حالا اگه شما باشیــد کدام گزینه رو علامت میزنید ؟

اصلا اینها شعور مردم رو به بازی گرفتن ، حالا ملت ما تا کی خودشون رو بازیچــه ی این دست کارها قرار میدن معلوم نیست ، چه صبری داره این ملت عزیز ایران ....

عده ای از آزادیخواهان و دوستان تحکیم وحدت هم  بازداشت شدند ، این بازداشتها تا کی ادامه داره ؟

یکی شون بابک مهدیزاد آزادی دوست وبلاگ نویس عزیزمان است ، خدایا خودت به اونها کمک کن که هر که رفت زندان ، آزاد شدنش با کرام الکاتبیـن است .

هر روز بدتـر از روز پیش اتفاقات ناخوشایند سرنوشت این مردم رو دگرگون کرده ، تحــریم ، گــرانی ،  به زندان افکندن آزادیخواهان ، فقر و فحشـا ، نبودن امنیـت و مشکل بیکاری و اقتصاد خراب ... چـه باید کــرد ؟

 

بر این ویران سرا مرغ دلم را میبریدم سر         نشانی گر مرا از یک ده آباد میدادند

دریـغ از یک نقطـه ی روشن ... دریغ

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت   توسط بهار  | 

خیال کج

با اجازتون سرماخوردگی جدید از نوع عربی هست و سوغات حجاج بیت الله الحرام ... من و بابام هر دو گرفتیم

جالب اینجاست که دکترهای ایرونی ... اسم کشورهای مختلف رو روی انواع سرماخوردگی ها میگذارند ، هر سال سرماخوردگی یک کشوری شیوع پیدا میکنه ... این دیگه چه جورشـه نمی دونم والله

زندگی کمافی سابق درگذر هست ، دیشب عموم اینها اومدن عیادت ما ، البته بیشتر بخاطر بابا ... یک جعبه گل و سه تا آناناس آوردن ... من هم با اجازتون برای گل نقشه کشیدم میخوام ببرم برای فرزانه دختر دائی مامانم که با هم دوست هستیم ، گرچه او 4 سال از من بزرگتره ولی خوب دیروز مطب دندانپزشکی اش رو افتتاح کرده خواهرم اینها دیشب رفته بودن یک تابلو نقاشی خریده بود 18 هزار تومان  و منهم میخوام هر طوره امشب گل رو بردارم و تا پلاسیده نشده ببرم برای چشم روشنی مطب ... چون فردا و پس فردا تعطیله ... مامانم میگه نـرو حالت بدتر میشه ... ولی من کمرهمت بستم که گل رو ببرم برای فرزانه ...

آقای رئیس جمهور هم که رفته شمال ...تلوزیون رو که میبینم اینهمه آدم رفته استقبالش و به حرفهاش گوش میکنه پیش خودم میگم هرچی به سرمان بیادحـق مان هست ، این شعارهای احمقانه عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی یعنـی چی ؟ ... واقعا که عجب عطری داره ... یکسال و اندی است سرکار آمده ایران را به ویرانی کشانده ... وضعیت امروز ما شده مثل فیلم دائی جان ناپلئون که پشه هم که تو هوا میپرید می گفت زیر سر انگلیس هاست ... حالا هم این جناب احمدی نژاد شهر به شهر و ده به ده میگرده و به آمریکا بد و بیراه میگه و از انرژی هسته ای دفاع میکنه ... مردم ما هم مثل بـز تائیدش میکنند ... پس اینهمه مخالفی که در جای جای شهر باهاشون هم سخن میشویم کی ها هستند ؟ ...

آدم نمی فهمه دم خروس رو باور کنه یا قسم حضرت عباس را ؟

 

                                 لباس ظلــم نه زیباست به قامـت عـدل

                                 خیـال کج ، به دل راستـان نمی آید   

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت   توسط بهار  | 

سلام بچه ها

دور از جونتون سرماخوردم ، حوصله ی نوشتن هم ندارم

راستی شنیدین اختتامیه جشنواره فیلم فجر ، ده نمکی و وزیر ارشاد با هم کل کل کردن ، اینهم بازی و سیاست خودشونه وگرنه از کی تا حالا ده نمکی شده آزادیخواه ؟

 آدم سراز کار اینها درنمیاره

جریان  حمله ی نظامی هم که شکر خدا فعلا ختم به خیــر شده و تا آمریکاییها بحران عراق رو حل نکنن اینورها نمیان ، ولی خوب تحریم و گرانی و وضعیت خراب معیشتی ملت کمابیش پابرجاست و اشک رو به چشمهای دلسوزان این مرزوبوم میاره ، شب عیـده ولی کو پولی که بشه برای خانواده ای چشم به دست سرپرست ، خرید عیـد کرد ؟

خوب محرومیت زدائی کرد این آقای رئیس جمهور ... فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر شده اند  

نمیدونم این دیگه کجا بود که سر ملت بدبخت ما خراب شد

من که عقلـم به جائی قد نمیده ولی هرکی راهی میشناسه بگه تا برای نجات ایران و ایرانی با جان و دل گام برداریـم

پریروز رفتم پول حوالـه کردم به حساب آرش سیگارچـی خیلی دلم براش میسوزه ، اگه دوستان وبلاگ نویس هرکدام بنابه استطاعت مالی خودشان این کار را بکنند ، شاید گرهی از مشکل او که در عنفوان جوانی باید با دیـو سرطان دست و پنجه نرم کنه ، باز بشـــه ... او حق زیادی به گردن جنبش آزادیخواهی ایران داره

 

                     آرش سیگارچــی  

 

شماره حساب

بانک سپه،حساب جاری «طلایی»
به شماره 1534800024805
به نام آرش سیگارچی

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط بهار  | 

دوبــی

سلام دوستان

اگه بدونید چه سفر خوبی بود و چقدر خوش گذشت ، کلی هم خرید کردم ، مامانم هم ویزای آمریکا گرفت

خاک بر سرما که عرب ها هم بهتر از ما زندگی میکنند ، شهرشان تمیز ، امکاناتش فراوان ، همه چیز دارند تمام فروشگاههای معروف دنیا ، همه ی رستورانها ووو در دوبــی نمایندگی و شعبه دارند .

مجموعا ده روز ماندیم با اینکه ویزای 14 روزه داشتیم ولی خوب مامان اصرار داشت زودتر برگردیم ، من که دلم میخواست تا آخر عمرم همانجا می ماندم ، سه روز اول هتل بودیم بعد رفتیم خانه ی خاله مهرو یکی از دوستای دوران دانشکده ی مامانم ، دو شب هم با نیلو و نادر دختر و پسر خاله مهرو رفتم دانسینگ ایرانی ، خوش بحالشون اونها زندگی میکنند نه ما که تا صدای ضبط ماشین را بلند کنیم بهمون گیـرمیدن ، اونها هم مسلمون هستند ما دیگه شورش رو درآوردیم .... چـه هتل هائی ، چه رستورانهائی ، چه مال هائی ... 7 سال پیش هم رفته بودم دوبی ولی بچه بودم و اینهمه زیبائی رو ندیده بودم

اکثر ناهارها بیرون بودیم ولی از شما چه پنهان یا مک دونالد یا غذاهای ارزان می خوردیم ، اما دو تا شام رفتیم بیرون عالـــی .... یک شب تو کشتی دریایی و یک شب رستوارن بسیار شیک و گران قیمت ... شب اول مهمان شوهر خاله و شب دوم مهمان مامان ...

خــدایا اگه اونها زندگی میکنند پس ما به چه کار آمده ایم ؟  ؟  ؟  ؟

خــرید های مـــن :

دو تا شلوار بسیار شیک ،  به قیمت ارزان .... هنگ تــن حراج کرده بود

یک کت کوتاه صورتی از کارفور خریـدم به پول خودمان 12 تومان

یک کفش ، یک چکمه ، یک صندل ... از بازار مرشــد ... هر سه 35 تومان

یک لباس شیک مهمانی 75 تومان

یک چمدان ، دو تا کیف ، یک ساک دستی قشنگ

سه تا روسری که از بازار چینی ها خریدم هر سه تا روی هم 7 تومان

لباس گرم ، شلوار و بلوز خواب ، مایو ، دو تا بلوز ، یک ست روتختی لیموئی رنگ خوشگل ، لوازم آرایش زارا ، عطر ، کیف پول ، بدلیجات ، سشوار ، چراغ خواب و یک سری لوازم برای روی میز تحریر . .

مثل خــر کیف کردم از ارزانی و وفور ....اکثر مال ها حراج بــود تمام نمایندگی های معتبر و معروف قیمت هاشون نصف شده بود  ، خلاصه مسافرت بسیار خوبی بود واقعا به من خوش گذشت

یک بلوز و دامن و یه ادکلن برای خواهر و شوهر خواهرم آوردم ، یک کیف شیک هم برای بابا ، برای داداش گلم هم که طبق لیست خودش کلی سوغاتی آوردم البته گرانهاش را مامان خرید و ارزانهاش رو مـن

امــا قسمت بـد مسافرت

رفتن به فرودگاه امام خمینی و دوری مسافت اولین قسمتش بود

و عبور از خلیج فارس ایران که الان در اطلس های دنیا به نام خلیج عربی نوشته شده ، دو بار باعث گریه ام شـد ، چقدر بیشرمانه است کار عرب ها و چقدر بدتر سکوت این احمق ها ...

کاش بجای انرژی هسته ای...  ارزش و اعتباری برای خلیج تا ابـد فارس قائل بودند و اینقدر دم از دوستی با عربها نمیزدند ، کاپیتان هواپیما که میگفت الان بر بالای خلیج فارس قرار داریم کیف میکردم

ای خـدا چی میشد وضع مملکت ما هم درست میشد ؟ یعنی ما از این عربهای سوسمارخور هم کمتریم ؟

رفــاه در دوبـــی

رفاه رو چه جوری معنا می کنید ؟

داشتن امنیت ، نبودن دزدی و مزاحمت های خیابانی ، وجود برنامه های تفریحی و موازنه با مقتضیات سنی و فرهنگی تثبیت قیمت ها و اینکه حتی اقشار کم درآمد هم میتوانستند از خوراک و پوشاک که حق طبیعی شان است بهره مند شوند ووو

تنها چیزیش که با تهران همخونی داشت ترافیکش بود که اون هم تا دوسال دیگه و بازگشائی متـرو حل میشه

مترو اونهم چه متروئی ... نه اینکه از بودجه اش بدزدند و به جیب مبارک بزنند و پروژه را بجای تحویل دادن به موقع سالها به عقب بیندازند

در شلوغ ترین مراکز آنجا با خیال راحت با پول در دست میشد قدم زد بدون اینکه ترس و دلهره ای از دزد و سارق در دل داشته باشی ، پنجره ی خانه ها بسیار زیبا بدون حفاظ های ایران که خانه را به مثابه سلول جلوه میدهد با منظره های قشنگ جلوه گری میکرد ، همه چیزشان عالــی بود

حیف از ما ایرانیان با چنین تمدن کهنــی با چنین فرهنگ شناخته شده ای که در چنین منجلابی دست و پا میزنیم

خـدایا لیاقت ما بیشتر از این بود که نصیب مان شد    

                                                                 

2 نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت   توسط بهار  | 

BYEbye

سلام ... اومدم خداحافظی

از همه تون ممنونم که آرزو کرده بودین بهم خوش بگذره جای شما را خالی میکنم

امروز شهر تریپ محرم بود ... بچه سوسول ها نوارهای نوحه خوانی روی ماشین هایشان بلند بلند بود ، زنگ موبایل ها آهنگ ... بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کروبلا بـود ... همه بچه خفن ها مشکی پوش شده بودند ، دخترها  کلاه و شال گردن های مشکی گره زده داشتند .....

چقدر نسل جوان ما باحال هستند الهی قربون همه شون برم ای خدا به آبروی حسین خودت نظری به ما جوانها داشته باش

راستی شنیدین هاشمی و خاتمی دارن یه کارهائی در رابطه با انرژی هسته ای انجام میدن ؟ صد البته که با اجازه رهبر معظم ... انگار او هم فهمیده که احمدی نژاد چیزی بارش نیست نه خودش و نه دولتش ... امروز هم قدرت خـدا لایحه ی بودجه سال آینده رو داد از امسال چه خیری دیدیم که سال آینده چی بشه .... دلار تثبیت شده رو 890 تومان تعیین کرده معلومه که بازار آزادش چقدر میشه ، بنزین هم کارتی میشه و مازادش خدا تومان ...

خوب دیگــه چه غمی داریم ؟ ؟ ؟

یک جوک براتون میگم و همه تون رو به خدا می سپارم

سرود جمهوری اسلامی عوض شد

سرزد از افـق مهر خاوران ، فروغ ...

سرزد از افق مهر خاوران ، فروغ بابا ، مربا بده بابا

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت   توسط بهار  | 

دوبــی

این هفته دارم به اتفاق مامان میروم دوبــی

او وقت مصاحبه ی سفارت آمریکا داره که اگه ویزا بگیره برای عیـد بره آمریکا ، منهم که بقول بابا بلیط مفتی دارم همراهش میرم

میخوام بــــرم ، دوبـــی ، دوبــــی ......... وای که چه شعر جوادی هست ....

بچه های آژانس سربسرم میگذارند و این شعر را می خوانند که میره روی [ نِـــرؤم ] و حسابی کلافه میشم

خلاصه چند روزی در خدمتتان نیستم ، گرچه میدونم اینقدر بی معرفت شدم که اینروزها خیلی دیر به دیر آپ میکنم  

راستی شماها هم شنیدین روز 30 دی قراره برای اعتراض به قیمت مکالمه همه موبایل هایشان را خاموش کنند ، اگه این نوع اعتراضات جمعی باشه خیلی موثره ، اقلا می فهمند که بابا مردم ما به این بی خیالی که اونها فکرش رو میکنند نیستند

بگذارین یک جوک براتون بنویسم

مادری که سعی میکرده گریه بچه اش را آرام کنه میگه :

پسرم گریه نکن لپ لپ برات میخرم

گریه ی پسرک بیشتر میشه مادرش میپرسه چیه تو که لپ لپ دوست داشتی

بچه با گریه جیغ مانند جواب میده : اون مال روزی بود که هنوز احمدی نژاد از توش بیرون نیومده بود

ما چه مردم بی احساسی هستیم ملت نیکاراگوئه محمود خوش آمدی میگویند و ما جوک برای او میسازیـم

همینـه که خـدا بهمون غضب میکنه دیگـه

امشب عروس و داماد اینجا هستند و باید برم کمک مامان پس بهتره پستم رو تمام کنم اگه برسم قبل از سفرم میام که مراسم خداحافظی رو به جا بیـارم

دوستتون دارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط بهار  | 

شکر

سلام ...کامپیوترم که روشنه انگار مته برقی که خیابون ها رو باهاش می کنن صدا میده ... نمیدونم چه مرگش شده

چقدر درگیر بودیم ولی همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد ... اومدن حاجی ها ( مادربزرگ و پدربزرگم ) ، حنابندان ، عروسی ، پاتختی .... ولی نمیدونید چقدر دلم برای خواهرم تنگ شده هر شب بدون استثنا گریـه میکنم

جای اش در خانه ی ما خیلی خـالیه مامان و بابا هم حالی بهتر از من ندارند ، مامانم از شدت ناراحتی یا کار نمیدونم کمردرد گرفته و من بازهم شدم خانم خانه ... چـه خانه ی قشنگی داره خدا میدونه و بس ماشالله خیلی باسلیقه هست ، امیدوارم خوشبخت بشـن .

دلم برای همه ی شما دوستان اینترنتی ام تنگ شده بود ...

در پاسخ به دوستانی که من رو به یلدا بازی دعوت کرده بودند باید بگـم از امسال که گذشت انشالله سال دیگـه

صدام هم که اعدام شد ولی راستیاتش من گریه ام گرفت ، نمیدونم چرا ؟ ... دلم برایش سوخت گرچه خیلی ظلم کرده بود ولی من اعدام رو یه جور بی عدالتی میدونم

در ایالات متحده همسر کلینتون خودش رو برای ریاست جمهوری آماده میکنه و در ام القرای اسلامی ما خانمها را بخاطر دفاع از ناموسشان به اعدام و قصاص محکوم میکنند ، ای کاش دم از عدالت و رافت و برابری نمیزدند ! . ! .

اوضاع و احوال سیاسی که کمافی السابق شیر تو شیره

برادر بزرگوار دکتر مارکوپلو ( احمدی نژاد ) مثل اینکه خیلی شـوته ، یکی پیدا نمیشه بهش بگـه با حلوا حلوا دهان شیرین نمیشه و با لباس محلی پوشیدن نمیشه مملکت داری کرد .

قربون کـرم خدا ما به کجا میخواهیم برسیم ؟ نمیدونم این دوره ی ریاست جمهوری چرا اینقدر طولانیـه ؟

بقول بابام :

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت             این عوعو سگان شما نیـز بگـذرد

گاهی اوقات فکر می کنم ما جوانها چه لطمه ی جبران ناپذیری خوردیم و اون موقع هست که دلم میخواد با خـدا قهر کنم ، حیف از روزهای خوش زندگی که اینگونه در سایه ی ناامیدی و سرخوردگی سپری میشود

تحریم هم  شروع شد خیال میکنم عواقبش در بلند مدت نمـود پیدا کنه ، فعلا که اتفاق خاصی نیفتاده و هنوز از موضع < انرژی هسته ای حق مسلم ماست > بیرون نیامده اند .

ناصر عبدالهی هم بیچاره رفت ، نمیدونم این شایعه حقیقت داره که مورد ضرب و جرح قرار گرفته بوده و تمام استخوانهای انگشتهاش شکسته بوده ، دلم خیلی سوخت خـدا رحمتش کنـه . . .

شنیدید میگن هزار دوست داشته باشی کم است و یک دشمن داشته باشی زیـاد ؟

نمیدونم والله تو بـد مخمصه ای گیر کردیـم ، نمیدونم از چی بنویسم ، فعلا همینقدر بسـه

 

                           دانم سرآرد غصـه را ، رنگین برآرد قصـه را

                           این آه خون افشان که من هر صبح و هر شب میکشم

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت   توسط بهار  | 

کریسمس مبارک

چی بود جریان شمارش آرا که اینقدر طول کشید ، خدا میدونـه و بس ...

شاید میخواستند پروین خانم از محمد رضا خاتمی و فائزه هاشمی کم نیاره و رایحه ی خوشش تمام ایران اسلامی مان را عطرآگیـن کنه ، مرخصی زایمان خانمها هم که در راستای اهداف دولت مهرورز برای ازدیاد جمعیت و فرهنگ بچه پروری بدنبال عدالت محوری بیشتر شد ، خاک بر سر نمایندگان مجلس اگه این طرح رو تصویب کنن ، یکی نیست بگه قانون سنگسار رو ملغی کنین ، حق طلاق ، حق حضانت و حق شهادت رو برای خانمها قائل بشین نــــه مرخصی زایمان . . . .

مغز این مسئولین به اندازه ی مغز مرغ هم نیست

 

                                                   *   *   *   *   *   *   *   *

 

فردا شب مهمانی شب کریسمس دعوت دارم ، نمیدونم چی ببرم ؟

مکافاتی است این مهمانی رفتن ها

مخصوصا که چشم و همچشمی هم بیداد می کنه ، الهی شکر پول فراوانی هم دست عده ای هست و نمیدانند بااون چکار بکنند ! ...باهاش کادوهای گران قیمت میخرند و کادوهای مثل من را بی ارزش میکنند

دیروز شاهد دو تا اتفاق جالب و ضد و نقیض بود

تو اتوبوس خانمی را دیدم کوپن هایش را دزدیده بودند از ته دل ناله و نفرین میکرد اشک می ریخت ، دلم به حالش خیلی سوخت ، معلوم بود از ته دل ناراحت بود میگفت سه تا بچه دارم خودم و شوهرم کار می کنیم ولی کفاف زندگیمان را نمیده ، خوب حق هم داره خرج سه تا بچه ، کرایه خانه ، خورد و خوراک و پوشاک ....

با مرخصی ساعتی یک سر هم رفتم بانک ،  یه آقائی اومده بود 12 میلیون سود اوراق مشارکتش رو گرفت .

می بینید ...میان ماه آن خانم با ماه آن آقا ...تفاوت از کره زمین تا نپـتون است ...

بخـدا مردم ما صورتشان را با سیلی سرخ نگه داشته اند اکثریت قریب به اتفاقشان از پس خرج و مخارج برنمیان

بابای خود من 4 میلیون گذاشته برای جهیزیه ی خواهرم مامانم یک بند غـر میزنه ، کمـه .. حق هم داره گرانی بیداد میکنه  ، تازه خودش هم مقداری از خرت و پرت ها رو قبلا تهیه کرده بود ، بیخود نیست جوانان ما چه دختر و چه پسر از ازدواج سربازمیزنند ، چهار تا تیکه وسائل آشپزخانه 5/2 میلیون شده

شما را بخدا این مملکته ؟

به کجا میخواهیم برسیـم ، یک روز در آینده ای نزدیک شاهد خواهیم بود این کشور به خاطر گرانی سرسام آور میتـرکه اگه بابا زود بیاد شاید یه سر برم پاساژ قائـم ، ببینم چیز بدرد بخوری گیر میاد برای شب کریسمس بگیرم  

داداشم میگه نـرو خیر و خلاص ... حرف راست رو اون میزنه... ولی چکنم که ددری هسـتم  

 

 

2 نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط بهار  | 

نگـو تقـوای ما تـسلیم و ایثـاره

نگـو تقـدیر ما صـد تـا گره داره

به پیغـام کلاغای سیـا شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمیآره

 

انتخابات هم خوب یا بـد پایان گرفت و حالا نوبت دروغ های شاخ و دم داره

بی خیال ، ولی انتخابات رو کم کنـی ای بود ... مگه نــــه ؟

راستی از بین شماها کسی سایتی چیزی نمی شناسه که نقل سفره ی عقد رو نشان یا آموزش داده باشه ؟

خواهرم میخواد خودش نقل رو درست کنه و از من که بیشتر وقت فراغتم صرف گذر به اینترنت میشه خواسته بگردم مدل پیدا کنم و بهش نشان بدم تا از اونها الهام بگیره ... منهم که به جز سایت های سیاسی و وبلاگ دوستان جائی سر نمیزنم .... قربون لطفتون اگه میدونید آدرسش رو برام بگذارید

چه می کنید با سرمای بی رویـه ی هـوا ؟ ... امسال دیگه حسابی سرد شده

راستی سریال روز رفتــن رو نگاه میکردید ؟

قشنگ بود ، من که دوستش داشتم ، واقعا که آخـوند می تونه به هر شکل و شمایلی دربیاد .

شب یلدا باغ عموی بابام کرج دعوت داریم ، همه ی فامیل هستند ، فقط خواهرم با خانواده ی شوهرش شب یلدا میگیره  ، خوش بحالش منهم حوصله ی رفتن ندارم .

زمستان رو دوست ندارم روزها خیلی کوتاهه تا از سرکار میام خانه شب شده ، روزهایمان خیلی کسالت بار و غـمناکه هیچ دلخوشی توی این زندگی نداریم ، ولی خوب بازهم خدا را شکر

 

نخواب وقتي که هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره
بخون با من،بيا تا من،نگو ديـره
سکوت شيشه هاي شب غمي داره
ولي خشم تو مشت محکمي داره
عزيز جمعه هاي عشق و آزادي
کلاغ پر بازي با تو عالمي داره
نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالوناي قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه
که فرياد تو رو کم دارن اين مردم!

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت   توسط بهار  | 

امیر کبیر

سلام دوستان گلم شرمنده که باتاخیر آپ می کنم اول درگیـر کارهای خواهرم برای تهیه جهیزیـه و مراسم عقد و ازدواجشان هستیم دوم مادر بزرگ و پدر بزرگم عازم حج بودند سوم باز هم سرماخورده بودم .

پلــی تکنیـک :

شوهر دوستم در دانشگاه بوده و شاهد و ناظر ماجرای حضور رئیس جمهور مهرورز در دانشگاه ....

شعار دانشجویان : رئیس جمهور فاشیست    پلی تکنیک جای تو نیست

امـا از یه چیز احمدی نژاد خوشم میآد کم نمیاره هر چی بپرسند یه چیزی مربوط و نامربوط جواب میده ، تو بگیر و ببند شعارهای دانشجویان ، هم درجه سروانی به دانشجویان داده و هم از هولوکاست صحبت کرده ، اقلا در عقایدش ثابت هست حالا هر کی هر چی میخواد بگــه ، او حرف خودش رو میزنـه

من تصمیم ندارم در انتخابات شرکت کنم ولی اگه شرکت میکردم مطمئن باشیـد به دار و دسته ی رئیس جمهور مهرورز و مخصوصا همشیره ی گرامیش رای میدادم .

در مراسم توزیع طلای المپیک هم که نام ایران به جمهوری العربی الایرانی تغییر یافت ، خوب چشم و دل همه ی ایرانیان روشن ، بعد از شط العرب و خلیج عربـی حالا چشممان به این یکی روشن ... ای کاش آقای متکی به روی مبارکش میآورد و اعتراضی به این مطلب میکرد .

چقدر بدبختیـم که افتخار ایرانی بودن رو با یک " ال " عربی از ما می گیرند .

در حاشیه ی انتخابات

 نوشته های من باعث دلخوری برخی از دوستان اصلاح طلب و دوستان بدور از سیاست شده ضمن عذرخواهی از همه ی دوستان می گویم این عقیده ی شخصی منست ، ما که از شوراها انتظار معجزه نداریم ، آنها انتخاب میشوند که مشکلات شهری را ساماندهی کنند ، حالا چرا عده ای فکر میکنند که شورای شهر ، ملت ایران را از کابوس هائی که به آن مبتلا هست رها میسازد ، برای من یکی به هیچ عنوان قابل فهـم نیست .

خـدای بزرگ هر چه صلاح و مصلحت مملکت است رقـم بزند ، که همه ی ما به عشق ایران زنده ایـم .

 

                                                          

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت   توسط بهار  | 

زرافشــان

برایم قابل درک نیست که چرا باید برویم پای صندوق رای و در همه پرسی خبرگان و شـورا شرکت کنیم ؟

کسی در انتخابات شرکت میکنه که رای و نظرش اثـرگذار باشه ، ما متاسفانه ادای کشورهای دموکراتیک را درمیاوریم و فقط تعرفه های کاغذی یا بقول معروف پول بیت المال را حرام می کنیم ، حکومتی که حقوق ملت رو به هیچ می انگاره ، حکومتی که حتی در خصوصی ترین زوایای زندگی مردم کنکاش میکنه ، حکومتی که اصل رو بر نورچشمان قرار میده و ملت رو به دسته ی خودی و غیر خودی تقسیم کرده ، برگزاری انتخاباتش واقعا بی معنا است .

دوستی دارم که قراره امتحان فوق بده می گفت : میروم رای میدهم و می نویسم " سـگ "

گفتم : ولی سگ که از طرف شورای نگهبان تائیـد نشده

همه چیز این مملکت مسخره است

 

                           امروز هم تظاهرات دانشجوئی با چوب و چماق روبرو شد                

 

نــامه ی ناصر زرافشــان از زندان اویــن

دوستان ورفقای دانشجو

درود گرم مرا بپذیرید .یاد شهدای دانشجوئی شانزده آذر در شرایطی گرامی می داریم که دیو استبداد و ارتجاع که تمام قد خود را در برابر جامعه و نیازهای رشد و پیشرفت آن قرار داده وان را سد کرده است ، حتی از یادآوری نام و خاطره آن شهدای سربلند هم وحشت دارد و جلوگیری می کند. اما دقیقا در همین شرایط زنده نگه داشتن یاد و خاطره، آرمان خواهی و مبارزات شهدای دانشجو ضرورت موکد تر از همیشه است ، زیرا اکنون ، هم ارتجاع حاکم داخلی وهم فرهنگ امپریالیستی که فعلا برفضای بین المللی تسلط یافته و می کوشند هریک با ارائه بدل های توخالی ، تفکر و عمل انقلابی نسل های گذشته جنبش های دانشجوئی را لوث و تحقیر نمایند . و با زدودن حافظه تاریخی جامعه و قطع ارتباط آن با گذشته ، میراث مبارزاتی جنبش دانشجوئی را از ذهن کنونی پاک کرده و آنرا رهسپاردنیای فراموشی نمایند. از این رو زنده نگه داشتن یاد و خاطره آرمان خواهی و مبارزه انقلابی شهدای دانشجوئی از هر زمان دیگر ضرورت دارد.
اگر آن چه اکنون جریان دارد، روند طبیعی و ناگزیر آن چیزی باشد که باید در ایران طی شود ، با همه دشواریها یش ما نباید از آن نا خرسند باشیم . اتفاقا استراتژی موثر و ناگزیر مبارزه را فقط در همین شرایط و بر چنین بستری می توان پیدا کرد. این شرایط به توهماتی که طی یکی دو دهه اخیر تبلیغ کرده اندو ثمری جز خواب کردن جنبش دانشجوئی و غافل ساختن آن از هدفهای واقعی و راه های رسیدن به آنها نداشته است ، پایان خواهد داد. و جنبش دانشجوئی را خالص تر و هوشیار تر خواهد ساخت.
با شما یک سینه سخن دارم اما درشرایط حاضر که ممنوع الملاقات و حتی ازدیدار خانواده خود محروم هستم امکان ارتباط با شما و در میان گذاردن همه آنچه را که می خواهم بگویم برایم وجود ندارد. از دور دست یکایک شما را می فشارم و در مبارزه ای نجیبانه و مردم دوستانه یِ شما در هر شرایطی در کنار تان هستم .
دکتر ناصر زرافشان
زندان اوین 15/9/85

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط بهار  | 

فریب

ای دف به جز از نـام علی داد مکــن

بجز از شیوه ی مردانگیش یــاد مکـن

 

دیشب مولودی بودیم که همه درویش مسلک بودند و چه شعرهای قشنگی در مدح مولا علی میخواندند

با اجازتون بحث انتخابات هم بود ، هر کس چیزی می گفت اما متاسفانه تعداد کسانی که در مجلس قرار بود رای بدهند بیشتر از تحریمی ها بود .

به نظر من که رای دادن در این انتخابات خیانت است

حزب مشارکت ، روحانیون مبارز ، سازمان مجاهدین ، کارگزاران و اعتماد ملی با هم ائتلاف کردند .

خوب مبارکشون باشه امـــــــــــا

محمد رضا خاتمی وقتی نائب رئیس مجلس بود برای مردم چه کرد ؟

هادی خامنه ای ، انصاری و بقیه ی معممین مبارز برای ملت ایران چه تلاشی کردند ؟

نبوی و آرمین و سلامتی چه تاجی به سر ملت ایران زدند ؟